<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عروسی خون</title>
<link>http://golii.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 30 Jun 2007 12:35:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آخرین برگ</title>
<link>http://golii.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دلم می خواهد کسی بغلم کند.موهایم را که به خون های لخته شده ی پیشانیم چسبیده اند را کنار بزند.صورتم را در دستهایش بگیرد.روی کبودی های تنم دست بکشد.کمرم را آرام ضرب بگیرد.مرا به سینه اش فشار بدهد.دلم می خواهد روی دستهای خون مرده ام بغض کند.دستهایم را ببوید...ببوسد... سرانگشتان&amp;nbsp;سردم را روی لب هاش بگذارد و نفسش را به انگشتانم بدمد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تعبیر واژه های چند سال پیش را وحشت میکنم...کاش میتوانست این من داستانی از نو بیاغازد....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حرف آخر:هیچ...تمام شد اینجا هم...رفتم دیگر...دلم نمی آید عروسی خون را پاک کنم.شاید برای غم عزیز و خاطره هایش....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Jun 2007 12:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golii&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>golii</dc:creator>
<guid>http://golii.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تکرار مکررات یا نوشته ای با همان تاثیر یاسین در گوش خر</title>
<link>http://golii.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زیر دوش حمام که خیس می شوی حسنی که دارد این است که جز به هیچ به چیز دیگری فکر نمی کنی...می آیم و می ایستم روبروی آینه ی بخار گرفته...انقدر می ایستم تا بخارش خودش پاک شود... نیمتنه ی لخت خودم را می بینم...بازو هایم را...سینه هایم را...سمیرا همیشه می گفت هر بار که از حمام می آیی سینه هایت را باآب سرد بشور تا سفت و خوش فرم شوند...یاد آن مردک می افتم...دستم را روی سینه هایم میگذارم...خب من تا به حال به سینه ی کسی دست نزدم و نمی دانم سفت یعنی همین یا بیشتر یا کمتر...یاد آن مردک می افتم...سمیرا میگفت سینه هایی که صورتی کم رنگ هستند قشنگ ترند...باز نگاه می کنم به سینه هایم در آینه ی&amp;nbsp;نمناک...مطمئن نیستم...تاپ مشکی ام را از رو سبد بر می دارم و تنم می کنم...کمی از تنم را پوشانده...کمی از سینه هایم را...پریسا می گفت این تاپ تو تنت محشره...یاد آن مردک می افتم...پریسا می گفت با یک دامن تنگ مشکی خدا می شود این تیپ...آذر می گفت بین سینه هایت جان می دهد برای خالکوبی...می خواهی خودم برایت خالکوبی کنم...یاد آن مردک می افتم....تاپم را در می آورم...لباس خواب مامان را می پوشم...لباس خواب خیس است و می چسبد به سینه هام...یاد آن مردک می افتم و فحش را می کشم به همه...جیغ می کشم در حوله ام و گریه می کنم...یاد خودم می افتم و وجودم و تفکراتی که از تنم ساطع میشود...خسته ام...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:به دلایلی این پست را دوباره آوردم...دلایلم صرفا شخصی نیستند!احمق ها با دقت بیشتری بخوانند!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Jun 2007 21:46:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golii&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>golii</dc:creator>
<guid>http://golii.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://golii.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>حالم را بد می کنید...خیلی بد...همگی تان به درک...همین...</description>
<pubDate>Sat, 23 Jun 2007 21:41:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golii&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>golii</dc:creator>
<guid>http://golii.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://golii.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>ماهی هایم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رنگ تنهایی مرا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به گربه می خندند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماهی هایم را &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست تر می دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر دوستم بداری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:شعر مال من نیست.اول دیوان فروغ دختری به اسم نیلوفر خواندمش و از آن روز زمزمه اش می کنم. شاید مال آن دخترک باشد.شاید نه...فقط گفتم تا گفته باشم شعر مال من نیست!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Jun 2007 17:28:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golii&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>golii</dc:creator>
<guid>http://golii.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://golii.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>از خانه بیرون زدم.خودم را پرت کردم به خیابان.مثل یک گلوله ی نخ قل خوردم در شلوغی ها و گم شدم در هیاهو.می خواستم دیده نشوم٬نباشم.می خواستم لای جمعیت و فحش و دود و بوق و ماشین و همهمه بر بخورم.با خیابان یکی شوم.می خواستم نباشم و بودم.بودم و بودن سخت بود.را ه رفتم.راه رفتم.راه رفتم.از پارک تا یک ایستگاه اتوبوس...از آنجا تا یک کتابفروشی....از آنجا تا یک کافه...از آنجا تا یک روزنامه فروشی...از آنجا تا نمی دانم کجا...این کوچه را نمی شناختم.ایستادم وسط کوچه.گیج و منگ بودم.سایه ام پرت شده بود جایی میان سایه ی درخت های کوچه...سایه ام نبود و احساس بیگانگی میکردم...احساس غربت و تنهایی در کوچه ای غریبه...احساس بچه ای میان هزار آدم بزرگ.بغض داشتم.بر می گشتم یا می رفتم؟به کجا بر می گشتم؟یادم نبود از کجا آمدم و به کجا می رفتم...فقط آمده بودم و می خواستم بروم.قلبم در سینه ام جمع شده بود....مچاله...ظهر بود.هوا گرم بود.خورشید می سوزاند.تشنه بودم انگار.آب می خواستم.گفتم:آب....آب....آب....و با هر گفتن قدمی برداشتم.از کوچی آمده بودم بیرون دیگر.لب جوی آب٬پشت شمشاد ها نشستم.آب جوی&amp;nbsp;خنک و زلال و روشن بود.کفشم هام را درآوردم و پاهام را در جوی آب فرو بردم.پاهایم انگار یکهو بستند.استخوانهام تیر کشیدند.انگشتانم را آرام تکان دادم.درد گرفتند.زدم زیر گریه و گفتم آب...آب...اما دیگر تشنه نبودم.فقط نمی دانستم جز آب چه می&amp;nbsp;شود بگویم.هیچ کلمه ای به زبانم نمی آمد.کلمه ها را می دانستم اما نمی توانستم بگویم.همینطور می گفتم آب...آب و گریه می کردم....</description>
<pubDate>Tue, 19 Jun 2007 14:09:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golii&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>golii</dc:creator>
<guid>http://golii.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://golii.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کجای او ایستاده بودم تا الان؟کجای او؟نمی دانم...جایش مهم نیست خیلی.مهم ایستادن در او بود که یک جور علف سبز کردن زیر پا بود...یک جور معطلی...ول معطلی!چرا به من نگفت هیچ وقت این معطلی&amp;nbsp; را؟این علف سبز کردن زیر پا را؟چرا نفهمیدم علفی هم سبز شود اگر سرانجام از اوست؟نفهم می شوم گاهی...خریتم می زند بالا....خیلی بالا...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کنار کشیدن را باید یاد بگیرم خوب...در همه چیز و از همه چیز!حتی از تهران و دوست داشتن هام...مثلا زاهدان درس بخوانم وانتقالی را حواله کنم به ما تحتم!باید عادت کنم...چیزی شبیه عادت ماهانه...باید عادت کنم به همیشه در پاسپارتو فکر کردن...بی خیال بعد و صفحه و زمان درون کادره شوم...باید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کجای او ایستاده بودم که آنقدر راحت نفس می کشیدم آن همه وقت؟جایش مهم نیست خیلی...حتی نفس نفس نزدنم هم مهم نیست...مهم آن همه اکسیژن متصاعد از او بود...که از او بود یا از خیال خودم؟ این مهم است....خیلی مهم...که از او یا از خیالم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کجای او بودم اصلا&amp;nbsp;این همه وقت؟کجای او که این قدر نهانی و پنهانی٬راحت به گه کشیده شدم...کجای او ایستاده بودم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هیچ جا نبودم به قطع...به یقین...به حقیقت...با چشمان بسته وزیدن در کسی همین بی سرانجامی ست عاقبتش...چرا نفهمیدم من این را از اول٬از ابتدا٬از نخست؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اسمی را می نویسم روی یک موشک کاغذی کوچک و رها می کنمش در شب پشت پنجره ام...تا از من برود نامی٬یادی و حضوری...تا او از من برود پیش ... های گچی...پیش بت های کور و کودنش...مزمزه میکنم زیر لب خنکی تلخ مایعی شفاف را که می درخشاند تراش های لیوانم را و به خدای کوچک و عمیق خودم می نگرم که بغض دارد انگار که چیزی نمی گوید...سیگاری آتش می زنم و بی صدا گریه می کنم...نه که ناراحت باشم یا شکسته باشد در من غروری٬احساسی٬اعتمادی٬نیازی٬چیزی...نه... فقط گیجم...مبهوتم...خلسه را می دانید؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیستم در او دیگر...عبور کردم او را...گذشتم...ولی می دانم تا همیشه او پر شده از من...تمام او از من...تمام او...و بهتر است این...بهتر که یادم بماند در او...در همه جای او...در تمام او...فقط دلم می خواست این قدر وقت می شد تا فقط بپرسم از خودش٬از خود حی و حاضرش که کجای تو ایستاده بودم من آن همه مدت؟فقط بگو کجای تو؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Jun 2007 00:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golii&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>golii</dc:creator>
<guid>http://golii.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://golii.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;خسته ام کمی...نشسته بودم با یک دسته کاغذ کاهی و ماژیک قرمزم تو کمد دیواری...تو گوشم rasmus کرده بودم و با دقت به آهنگ sail away گوش می دادم که دوستش دارم خیلی و یاد پارسال تابستان افتادم که یک سلکشن محشر ریخته بودم تو mp3-player سارا...از گوگوش و دلکش و ابی و شجریان تا نیروانا و متالیکا و کمل و پینک فلوید و بیتلز و این آهنگ هم...در ولگردی های مداوم با این سلکشن چقدر بغض کردم...چقدر سیگار کشیدم...آن روزها مارلبورو می کشیدم...قرمز...بلند...و گاهی هم کمل زرد...پارسال اصلا یادم نیست جز چند تا صحنه ی پراکنده و محو...این ها را هم از نوشته هام میدانم و گرنه پاک پاک...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خسته ام کمی...نشسته بودم با یک دسته کاغذ کاهی و ماژیک قرمزم تو کمد دیواری...به دست هام کمی فکر کردم...حالا حالا ها باید آستین بلند بپوشم...&lt;EM&gt;دست های مرا بوسید آن روز&lt;/EM&gt;...کدام روز؟نمیدانم روزش را ولی ماهش تیر بود...تیر...و مسخره تمام شد خدایی اش ها...خیلی مسخره...و خیلی تلخ... کنار جوی آب خیابان شریعتی٬کمی پایین تر از میرداماد!سر کوچه ی بهشت آسا...چه وحشتناک که یادم مانده این اراجیف...مگر نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خسته ام کمی...نشسته بودم با یک دسته کاغذ کاهی و ماژیک قرمزم تو کمد دیواری...لیست می کردم موجودی زندگی ام را...با احتساب آینده اگر لیست را می نوشتم حتما یک BMW 630i را هم اضافه میکردم به لیستم!!!نخند...جدی حرف می زنم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهی اوقات باید این زندگی را حواله کنم...می فهمی؟خسته نیستم دیگر...از کمد دیواری آمدم بیرون و دلم می خواهد همین جور لخت بنشینم&amp;nbsp;روی میزم و فقط شمع ها روشن باشند و دیگر وابستگی نداشته باشم اصلا و انگشتم را بمکم مثل بچگی هام و یا برگردانم سرم را سمت پنجره و تکیه ی&amp;nbsp;سرم را بدهم به شانه های &lt;STRONG&gt;خودم&lt;/STRONG&gt;...می فهمی؟&lt;STRONG&gt;شانه های خودم&lt;/STRONG&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لیستم تمام شده...هیچ کدام از آدم ها و اشیا و رابطه ها که ثبت شدند ضروری نیستند...فقط سیگار و فندک و دفتر شعرم با کتاب سمفونی مردگان و پیکر فرهاد...یک دست لباس با کتانی کانورسم هم لازم است و البته حتما روان نویس قرمزم را می خواهم...همین بس است!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من مست که می شوم بچه می شوم...به شدت هم به صداقت پایبندم...گفتم بگویمت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;انار مرا به یاد می آوری؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دروغ گفتم!تو را هم می خواهم با روان نویس قرمزم حتما....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 Jun 2007 22:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golii&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>golii</dc:creator>
<guid>http://golii.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای به برادر...</title>
<link>http://golii.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>آستینم چسبیده به زخم هام و کندنش درد دارد ....دلم میلرزد از یاد دردش....در دلم میشمرم:یک٬دو٬سه و آی..... چشمهام را مایعی شفاف حلقه میزند و ذهنم فراموش میکند درد کندن لباس را از گوشت و پرت می شود فکرم به سمت خانه ای در امیر آباد&amp;nbsp; و یاد صدای دیروزش که چه خسته و غمگین بود و من در دلم گفتم بمیرم برایت برادرجان!چه شدی؟و نگفت چه اش را و نمی گوید انگار و نمی دانم&amp;nbsp; چرای نگفتنش را....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگرانت هستم زیاد و بدان بدون تو هر روزمان دیروز تر می شود و فقط به خاطر توی خوب و همیشگی بود که بعد از یک سال٬ بغض ننوشتنم به روی کاغذها ترکید و خدا می داند بغضی که برای آن صدای غمگین کردم کی می ترکد تا من زندگی متروک و خونین و غمگینم را نفس نفس بزنم....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Jun 2007 09:08:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golii&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>golii</dc:creator>
<guid>http://golii.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://golii.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نیستم؟کجا نیستم؟اینجا نیستم؟چند وقت است که نمی نویسم اینجا و نیستم یعنی...پشت میزمان در کافه ی همیشگی هم نیستم در دوشنبه های با هم بودنمان...در غروبهایی که من کلاس ادبیات را بی خیال می شدم و تمام وقتش را با تو پشت میز همیشگی کافه ی همیشگی میگذراندم....با تو و سیگار و قهوه و حرف...و حالا که تو نیستی این دوشنبه ها بی مصرف شدند و میمانند آنقدر تا کپک بزنند و تمام شوند و سه شنبه بیاید تا من هفته ای به انتظار دوشنبه بگذرم تند تند از روزهایم و دلم بخواهد ندانم و مطمئن نباشم که این دوشنبه هم میگندد مثل دوشنبه های یک سال و دو ماه پیش بی تو...تو نیستی و من باز همان گلی می شوم که لنگه ی تو دارد می شود کم کم و من میترسم از این صبا ی عزیزم...می ترسم کمی&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;راست میگوید&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://babiyela.persianblog.com/&quot; target=_blank&gt;بابک&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;:تو خودت وضع و حالت بدتره!واسه خودت دعا کن!می دانم بابک جان٬خودم را زدم به ندانستن ولی خوب میدانم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;معجزه یعنی گم شدن یک تومور مغزی&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://jenazeh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دومان&lt;/A&gt;&amp;nbsp;عزیز...به جان خدا که ما در عصر معجزه زندگی میکنیم و حاشا اگرکه بی نیاز تر باشیم از مردمان هزاره های پیش از معجزه...&lt;B&gt;خدا خوب است&lt;/B&gt; و معجزه میکند مدام...حتی اگر صبا بمیرد و امیر&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; sms &lt;/FONT&gt;بدهد به من که گلی صبا مرد...حتی اگر ارغوان بمیرد و ما&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://golii.blogfa.com/post-12.aspx&quot; target=_blank&gt;6 نفر&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;آدم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://golii.blogfa.com/post-13.aspx&quot; target=_blank&gt;نتوانیم&lt;/A&gt; نگاهش داریم بر این زمین خسته و سرد و افسرده... آری خدا &lt;B&gt;خوب&lt;/B&gt; است دومان عزیز...اعتماد کن به او&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;....&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;شده نیاز داشته باشید به یک آغوش و گریستن بر شانه های کسی؟نیاز دارم شدید&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;....&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوشم نمی آید از &lt;B&gt;اینی&lt;/B&gt; که هستم این روز ها...دیگر نمی گویم((&lt;B&gt;می خواهم خودم باشم&lt;/B&gt;)) خیلی هم پی &lt;B&gt;خود&lt;/B&gt; بودنم نیستم... این روزها &lt;B&gt;خود&lt;/B&gt;ی شدم که دیگران می خواهند و بی تعارف توقع بودنش را دارند...&lt;B&gt;خودم &lt;/B&gt;را گم کرم...همان &lt;B&gt;خود&lt;/B&gt;ی که دوست میداشتم بودنش را و نشان دادنش را به آدم ها که بسوزد دلتان!ببینید مرا!من &lt;B&gt;خودم&lt;/B&gt; هستم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;....&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خرگوش به قدر یک مشت سینا کاهو می دهم...به گنجشک ها و کبوتر هام گندم...به بامبوی ۷۰ سانتی ام آب... ولی دیشب نبود کسی تا یک لیوان آب بدهد دستم تا کبود نشوم از این سرفه های بی دلیل تازه ظهور که خدا ختم به خیر کند پیدا شدن سر و کله شان را...حتی &lt;B&gt;اشکان&lt;/B&gt;!خرگوش به قدر یک مشت سینا هم دیشب صدای جویدنش نمی آمد از بالکن کوچک&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوشتم صبا و هستم اینجا...نوشتم....اما پشت میز کافه ی همیشگی غروبهای دوشنبه نه!هرگز...بودن آنجا را نمی توانم اصلا...خیلی کم هستم برای بی تو آنجا بودن....خیلی کم....می فهمی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم می خواهد خواب یک خدای خوب را ببینم که خودم را آویختم به گردنش و میخندد به من و من قهقه میزنم از شادی... خدای خوبی که خوبی اش به همین بودنش است تا من مثل بچگی هام که تاب می خوردم بر گردن بابا در این آویختگی ام بوی خوبش را بگیرم...بوی لواشک و گل های محمدی و توپ ها و بادبادکها را....بوی کودکی ام را....خدایا امشب به خواب میبینمت اگر به خواب بروم آرام مثل کودکی هایم؟&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 May 2007 16:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golii&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>golii</dc:creator>
<guid>http://golii.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://golii.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;SPAN class=usertext&gt;ویال را بین انگشت هام می چرخانم...قهوه ای...مزه ی مایع توش را هم بلدم...یک جور تلخ که می ماند توی دهان و پاک نمی شود گندی طعمش از ذهن آدم....حتی با آدامس خرسی...سوزش ریختنش توی خون را هم بلدم....بستگی به سوزنش هم دارد کمی ولی اصل سوزش مال همین مایع شفاف لعنتی ست...البته بستگی به زمان ریختنش توی خون هم دارد...بعضی وقتها اصلا نمی فهمی...بعضی وقت ها&amp;nbsp;یک کم می سوزد و بعدش کم کم آرام میشوی تا بار بعدی که ویال را بین انگشت هات بچرخانی و باز این مسخره ی ناتمام دوباره تکرار شود.....&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=usertext&gt;هتل کالیفرنیا گوش می دهم....&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=usertext&gt;از ۲۷ شهریور پاک.....&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=usertext&gt;فیلسوف نئشه؟حالم از فلسفه به هم می خورد....&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=usertext&gt;این pineهای پایه بلند عجیب مزه میدهد.....یاد سال سوم دبیرستان می افتم٬یاد شلوار بگی&amp;nbsp;سبزم&amp;nbsp;و آن جیب پشت پام که پاکت باریکش را توش می گذاشتم....رو چمن های خنک پارک کنار حوزه ولو می شدم تا همه ورقه هاشان را بدهند و گله ای از اکباتان پیاده گز کنیم تا بلوار فردوس....تا نیلوفر ورقه اش را بدهد میشد ۳-۴نخ کشید...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=usertext&gt;من نامرد نیستم آقای عکاس...&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Apr 2007 06:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golii&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>golii</dc:creator>
<guid>http://golii.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
