دلم می خواهد کسی بغلم کند.موهایم را که به خون های لخته شده ی پیشانیم چسبیده اند را کنار بزند.صورتم را در دستهایش بگیرد.روی کبودی های تنم دست بکشد.کمرم را آرام ضرب بگیرد.مرا به سینه اش فشار بدهد.دلم می خواهد روی دستهای خون مرده ام بغض کند.دستهایم را ببوید...ببوسد... سرانگشتان سردم را روی لب هاش بگذارد و نفسش را به انگشتانم بدمد...
تعبیر واژه های چند سال پیش را وحشت میکنم...کاش میتوانست این من داستانی از نو بیاغازد....
حرف آخر:هیچ...تمام شد اینجا هم...رفتم دیگر...دلم نمی آید عروسی خون را پاک کنم.شاید برای غم عزیز و خاطره هایش....
+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 15:6  توسط گلی
