رنگ تنهایی مرا
به گربه می خندند
ماهی هایم را
دوست تر می دارم
اگر دوستم بداری...
پ.ن:شعر مال من نیست.اول دیوان فروغ دختری به اسم نیلوفر خواندمش و از آن روز زمزمه اش می کنم. شاید مال آن دخترک باشد.شاید نه...فقط گفتم تا گفته باشم شعر مال من نیست!
رنگ تنهایی مرا
به گربه می خندند
ماهی هایم را
دوست تر می دارم
اگر دوستم بداری...
پ.ن:شعر مال من نیست.اول دیوان فروغ دختری به اسم نیلوفر خواندمش و از آن روز زمزمه اش می کنم. شاید مال آن دخترک باشد.شاید نه...فقط گفتم تا گفته باشم شعر مال من نیست!
کجای او ایستاده بودم تا الان؟کجای او؟نمی دانم...جایش مهم نیست خیلی.مهم ایستادن در او بود که یک جور علف سبز کردن زیر پا بود...یک جور معطلی...ول معطلی!چرا به من نگفت هیچ وقت این معطلی را؟این علف سبز کردن زیر پا را؟چرا نفهمیدم علفی هم سبز شود اگر سرانجام از اوست؟نفهم می شوم گاهی...خریتم می زند بالا....خیلی بالا...
کنار کشیدن را باید یاد بگیرم خوب...در همه چیز و از همه چیز!حتی از تهران و دوست داشتن هام...مثلا زاهدان درس بخوانم وانتقالی را حواله کنم به ما تحتم!باید عادت کنم...چیزی شبیه عادت ماهانه...باید عادت کنم به همیشه در پاسپارتو فکر کردن...بی خیال بعد و صفحه و زمان درون کادره شوم...باید...
کجای او ایستاده بودم که آنقدر راحت نفس می کشیدم آن همه وقت؟جایش مهم نیست خیلی...حتی نفس نفس نزدنم هم مهم نیست...مهم آن همه اکسیژن متصاعد از او بود...که از او بود یا از خیال خودم؟ این مهم است....خیلی مهم...که از او یا از خیالم؟
کجای او بودم اصلا این همه وقت؟کجای او که این قدر نهانی و پنهانی٬راحت به گه کشیده شدم...کجای او ایستاده بودم؟
هیچ جا نبودم به قطع...به یقین...به حقیقت...با چشمان بسته وزیدن در کسی همین بی سرانجامی ست عاقبتش...چرا نفهمیدم من این را از اول٬از ابتدا٬از نخست؟
اسمی را می نویسم روی یک موشک کاغذی کوچک و رها می کنمش در شب پشت پنجره ام...تا از من برود نامی٬یادی و حضوری...تا او از من برود پیش ... های گچی...پیش بت های کور و کودنش...مزمزه میکنم زیر لب خنکی تلخ مایعی شفاف را که می درخشاند تراش های لیوانم را و به خدای کوچک و عمیق خودم می نگرم که بغض دارد انگار که چیزی نمی گوید...سیگاری آتش می زنم و بی صدا گریه می کنم...نه که ناراحت باشم یا شکسته باشد در من غروری٬احساسی٬اعتمادی٬نیازی٬چیزی...نه... فقط گیجم...مبهوتم...خلسه را می دانید؟
نیستم در او دیگر...عبور کردم او را...گذشتم...ولی می دانم تا همیشه او پر شده از من...تمام او از من...تمام او...و بهتر است این...بهتر که یادم بماند در او...در همه جای او...در تمام او...فقط دلم می خواست این قدر وقت می شد تا فقط بپرسم از خودش٬از خود حی و حاضرش که کجای تو ایستاده بودم من آن همه مدت؟فقط بگو کجای تو؟
خسته ام کمی...نشسته بودم با یک دسته کاغذ کاهی و ماژیک قرمزم تو کمد دیواری...تو گوشم rasmus کرده بودم و با دقت به آهنگ sail away گوش می دادم که دوستش دارم خیلی و یاد پارسال تابستان افتادم که یک سلکشن محشر ریخته بودم تو mp3-player سارا...از گوگوش و دلکش و ابی و شجریان تا نیروانا و متالیکا و کمل و پینک فلوید و بیتلز و این آهنگ هم...در ولگردی های مداوم با این سلکشن چقدر بغض کردم...چقدر سیگار کشیدم...آن روزها مارلبورو می کشیدم...قرمز...بلند...و گاهی هم کمل زرد...پارسال اصلا یادم نیست جز چند تا صحنه ی پراکنده و محو...این ها را هم از نوشته هام میدانم و گرنه پاک پاک...
خسته ام کمی...نشسته بودم با یک دسته کاغذ کاهی و ماژیک قرمزم تو کمد دیواری...به دست هام کمی فکر کردم...حالا حالا ها باید آستین بلند بپوشم...دست های مرا بوسید آن روز...کدام روز؟نمیدانم روزش را ولی ماهش تیر بود...تیر...و مسخره تمام شد خدایی اش ها...خیلی مسخره...و خیلی تلخ... کنار جوی آب خیابان شریعتی٬کمی پایین تر از میرداماد!سر کوچه ی بهشت آسا...چه وحشتناک که یادم مانده این اراجیف...مگر نه؟
خسته ام کمی...نشسته بودم با یک دسته کاغذ کاهی و ماژیک قرمزم تو کمد دیواری...لیست می کردم موجودی زندگی ام را...با احتساب آینده اگر لیست را می نوشتم حتما یک BMW 630i را هم اضافه میکردم به لیستم!!!نخند...جدی حرف می زنم....
گاهی اوقات باید این زندگی را حواله کنم...می فهمی؟خسته نیستم دیگر...از کمد دیواری آمدم بیرون و دلم می خواهد همین جور لخت بنشینم روی میزم و فقط شمع ها روشن باشند و دیگر وابستگی نداشته باشم اصلا و انگشتم را بمکم مثل بچگی هام و یا برگردانم سرم را سمت پنجره و تکیه ی سرم را بدهم به شانه های خودم...می فهمی؟شانه های خودم....
لیستم تمام شده...هیچ کدام از آدم ها و اشیا و رابطه ها که ثبت شدند ضروری نیستند...فقط سیگار و فندک و دفتر شعرم با کتاب سمفونی مردگان و پیکر فرهاد...یک دست لباس با کتانی کانورسم هم لازم است و البته حتما روان نویس قرمزم را می خواهم...همین بس است!
من مست که می شوم بچه می شوم...به شدت هم به صداقت پایبندم...گفتم بگویمت...
انار مرا به یاد می آوری؟
دروغ گفتم!تو را هم می خواهم با روان نویس قرمزم حتما....
نگرانت هستم زیاد و بدان بدون تو هر روزمان دیروز تر می شود و فقط به خاطر توی خوب و همیشگی بود که بعد از یک سال٬ بغض ننوشتنم به روی کاغذها ترکید و خدا می داند بغضی که برای آن صدای غمگین کردم کی می ترکد تا من زندگی متروک و خونین و غمگینم را نفس نفس بزنم....
نیستم؟کجا نیستم؟اینجا نیستم؟چند وقت است که نمی نویسم اینجا و نیستم یعنی...پشت میزمان در کافه ی همیشگی هم نیستم در دوشنبه های با هم بودنمان...در غروبهایی که من کلاس ادبیات را بی خیال می شدم و تمام وقتش را با تو پشت میز همیشگی کافه ی همیشگی میگذراندم....با تو و سیگار و قهوه و حرف...و حالا که تو نیستی این دوشنبه ها بی مصرف شدند و میمانند آنقدر تا کپک بزنند و تمام شوند و سه شنبه بیاید تا من هفته ای به انتظار دوشنبه بگذرم تند تند از روزهایم و دلم بخواهد ندانم و مطمئن نباشم که این دوشنبه هم میگندد مثل دوشنبه های یک سال و دو ماه پیش بی تو...تو نیستی و من باز همان گلی می شوم که لنگه ی تو دارد می شود کم کم و من میترسم از این صبا ی عزیزم...می ترسم کمی....
راست میگویدبابک:تو خودت وضع و حالت بدتره!واسه خودت دعا کن!می دانم بابک جان٬خودم را زدم به ندانستن ولی خوب میدانم...
معجزه یعنی گم شدن یک تومور مغزی دومان عزیز...به جان خدا که ما در عصر معجزه زندگی میکنیم و حاشا اگرکه بی نیاز تر باشیم از مردمان هزاره های پیش از معجزه...خدا خوب است و معجزه میکند مدام...حتی اگر صبا بمیرد و امیر sms بدهد به من که گلی صبا مرد...حتی اگر ارغوان بمیرد و ما6 نفر آدم نتوانیم نگاهش داریم بر این زمین خسته و سرد و افسرده... آری خدا خوب است دومان عزیز...اعتماد کن به او....
شده نیاز داشته باشید به یک آغوش و گریستن بر شانه های کسی؟نیاز دارم شدید....
خوشم نمی آید از اینی که هستم این روز ها...دیگر نمی گویم((می خواهم خودم باشم)) خیلی هم پی خود بودنم نیستم... این روزها خودی شدم که دیگران می خواهند و بی تعارف توقع بودنش را دارند...خودم را گم کرم...همان خودی که دوست میداشتم بودنش را و نشان دادنش را به آدم ها که بسوزد دلتان!ببینید مرا!من خودم هستم....
به خرگوش به قدر یک مشت سینا کاهو می دهم...به گنجشک ها و کبوتر هام گندم...به بامبوی ۷۰ سانتی ام آب... ولی دیشب نبود کسی تا یک لیوان آب بدهد دستم تا کبود نشوم از این سرفه های بی دلیل تازه ظهور که خدا ختم به خیر کند پیدا شدن سر و کله شان را...حتی اشکان!خرگوش به قدر یک مشت سینا هم دیشب صدای جویدنش نمی آمد از بالکن کوچک...
نوشتم صبا و هستم اینجا...نوشتم....اما پشت میز کافه ی همیشگی غروبهای دوشنبه نه!هرگز...بودن آنجا را نمی توانم اصلا...خیلی کم هستم برای بی تو آنجا بودن....خیلی کم....می فهمی؟
دلم می خواهد خواب یک خدای خوب را ببینم که خودم را آویختم به گردنش و میخندد به من و من قهقه میزنم از شادی... خدای خوبی که خوبی اش به همین بودنش است تا من مثل بچگی هام که تاب می خوردم بر گردن بابا در این آویختگی ام بوی خوبش را بگیرم...بوی لواشک و گل های محمدی و توپ ها و بادبادکها را....بوی کودکی ام را....خدایا امشب به خواب میبینمت اگر به خواب بروم آرام مثل کودکی هایم؟