تبليغاتX
عروسی خون

عروسی خون

ویال را بین انگشت هام می چرخانم...قهوه ای...مزه ی مایع توش را هم بلدم...یک جور تلخ که می ماند توی دهان و پاک نمی شود گندی طعمش از ذهن آدم....حتی با آدامس خرسی...سوزش ریختنش توی خون را هم بلدم....بستگی به سوزنش هم دارد کمی ولی اصل سوزش مال همین مایع شفاف لعنتی ست...البته بستگی به زمان ریختنش توی خون هم دارد...بعضی وقتها اصلا نمی فهمی...بعضی وقت ها یک کم می سوزد و بعدش کم کم آرام میشوی تا بار بعدی که ویال را بین انگشت هات بچرخانی و باز این مسخره ی ناتمام دوباره تکرار شود..... 

هتل کالیفرنیا گوش می دهم....

از ۲۷ شهریور پاک.....

فیلسوف نئشه؟حالم از فلسفه به هم می خورد....

این pineهای پایه بلند عجیب مزه میدهد.....یاد سال سوم دبیرستان می افتم٬یاد شلوار بگی سبزم و آن جیب پشت پام که پاکت باریکش را توش می گذاشتم....رو چمن های خنک پارک کنار حوزه ولو می شدم تا همه ورقه هاشان را بدهند و گله ای از اکباتان پیاده گز کنیم تا بلوار فردوس....تا نیلوفر ورقه اش را بدهد میشد ۳-۴نخ کشید...

من نامرد نیستم آقای عکاس...

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 9:28  توسط گلی  | 

مو هام دارن در میان صبا...عید تو هم مبارک...عالیه از دستم ناراحت شده حتما...حتما...اما باور کن صبا واسه خودش بود...به شیشه ی پنجره ام مقوا چسبوندم...بابا داد زد...مامان اخم کرد...اتاق تاریک شده....شده همون قبر تاریکم...قبر تو هم تاریکه صبا...احساس می کنم...مو هام دارن در میان...بلند که شدن یه کم مش استخونی می کنم...لاغر شدم...۵ کیلو...مادر بزرگم میگه مثل سوزن نخ شدم ولی به نظرم شبیه یه شبح سیاه پوش ولگرد شدم...عالیه!کاش بمیرم تو ذهنت...کاش بمیرم...صبح ها که بارون میزنه صدای تق تق میاد از بالکنم....بابا همه ی کتابای نازنینمو گذاشته تو جعبه و پلاستیک و گذاشته اونجا تا بعد از خوب شدنم...بعد از امتحانم...بعد از بهار....بعد از مرگم!!!!لعنت....اون قطره های بارون هم میخورن به اون پلاستیکای سیاه زباله!فکرشو کن!اون همه سیگار pine بکشی٬گشنه بمونی٬پیاده بیای تا پولاتو نه رژ لب و نه پن کیک و نه سوتین زارا بخری٬بری همشونو کتاب بخری و حالا تو کیسه زباله!تازه بابا بهم قوت قلب میداد این کیسه ها رو خودش خریده از نمی دونم کجا و از اون هایی که آقای همایونفر میاره به همه ی اهالی میده نیست و محکم و غیر قابل نفوذه!مسخرست....کتابای عطا جون سالم در بردن....همونایی که تو کافه عکس بهم داد...اخوان بود همشون و یکیشون شاملو... عالیه یادشه...گذاشتم تو آتلیه...اونجا هم همه غلطی کردم غیر از نقاشی...کی بود به مسخره به اونجا می گفت آتلیه؟یادم نمیاد...موهام دارن بلند می شن صبا...دیشب خواب دیدم دارم می رم تولد پارسا... دامن لنگی مشکی پوشیدم با یه لباس سیاه مثل کیمونو...یه شال نازک سیاه سرمه و چکمه ی پاشنه دارم پامه...از اون پله های لعنتی تو اون رستوران کوفتی تو فرحزاد آروم می رم بالا و همه به پاهام زل زدن که از لای دامن سیاهم معلومن و سفید تر به نظر میان و من معذبم...می چرخم سمت اون ۶ تا تخت که چسبوندن به هم تا همه جا بشن...برادر حمید نیششو باز کرد....اخم کردم....پارسا هیچ کاری نکرد...ولی می دونستم میخواد جرم بده....شبنم مثل پارسال بهم چشم غره می رفت انگار که یه فاحشه هستم و نکنه دوست پسر نازنینشو از چنگش در بیارم...مونده بودم چه جوری برم رو تخت که پاهام بیشتر دیده نشن...نمی شد...همونجا لب تخت نشستم و دیدم همه ی دخترا ازم بدشون میاد... حمید با مهربونی نگاهم میکرد...هومن سرشو انداخته بود پایین....برادر حمید که اسمش یادم نمیاد خفه خون گرفته بود و بقیه ی پسرا رو نمی شناختم و می دونستم یه اتفاقی می خواد بیفته....پارسا پرسید کادوت کو پس؟گفتم همین که اومدم زیادی هم هست...انگار شبنم فحشم داد...پارسا لجش گرفته بود... می خواست مثلا چی کار کنه من لجم در بیاد؟بره پیش دخترا و تنگ بچسبه بهشون تا مثلا همشون لجمو در آورده باشن؟هه هه...من لجم در نمیاد اینجوری...پارسا کفری بود از دامنم...اون سال هم که دامن پوشیدم دعوامون شد...اما این دامن....نه این افتضاحه و چرا پوشیدمش؟تو خواب هم نمی دونستم...پارسا ازم پرسید صبا تو فکر آبروی منو نکردی این شکلی اومدی؟دخترا خندیدن به من...حمید نگران نگاهم کرد...بلند گفتم نه...زل زدم تو چشماش و گفتم فکر کمرتو کردم...شبنم خشکش زد...حمید لبخند زد...پارسا یخ زده بود....همه هاج و واج....حتی خودم...بعدش بلند شدم و راه افتادم که برم.... حمید اومد دنبالم.....شبنم گریه کرد...پارسا پشیمون شده بود چرا ناراحتم کرده...سه تا مرد که اون سال رو تخت دم پله نشسته بودن و یکیشون شبیه استینگ بود تو خواب هم بودن...از کنارشون که رد شدم یکیشون گفت خوشگل شدی...حمید نشنید...پارسا به تخمش هم نبود...من اما می خواستم برم پشت اون درخت بزرگه گریه کنم...حمید گفت دوستم داره و من گفتم شبنم پس چی؟اونو دوست داشته باش...و پارسا گریه کرد...و من رفتم و دیگه یادم نمیاد...مثل فیلم فارسی شده خوابام عالیه...مو هام دارن بلند می شن...کاش بمیرم تو ذهنت...گنجشکا شلوغ کردن....پنجره ام آسمون نداره دیگه... خوبی و بدیش به همینه...بر می گردم یه روز...اما کاش مرده باشم تو ذهنت اون روز...دلم واسه حمید امجد تنگ شده....همش می گه اساسا...موهام دارن بلند می شن...تو هم بلند شو برو یه دوری بزن....

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 13:59  توسط گلی  |