ویال را بین انگشت هام می چرخانم...قهوه ای...مزه ی مایع توش را هم بلدم...یک جور تلخ که می ماند توی دهان و پاک نمی شود گندی طعمش از ذهن آدم....حتی با آدامس خرسی...سوزش ریختنش توی خون را هم بلدم....بستگی به سوزنش هم دارد کمی ولی اصل سوزش مال همین مایع شفاف لعنتی ست...البته بستگی به زمان ریختنش توی خون هم دارد...بعضی وقتها اصلا نمی فهمی...بعضی وقت ها یک کم می سوزد و بعدش کم کم آرام میشوی تا بار بعدی که ویال را بین انگشت هات بچرخانی و باز این مسخره ی ناتمام دوباره تکرار شود.....
هتل کالیفرنیا گوش می دهم....
از ۲۷ شهریور پاک.....
فیلسوف نئشه؟حالم از فلسفه به هم می خورد....
این pineهای پایه بلند عجیب مزه میدهد.....یاد سال سوم دبیرستان می افتم٬یاد شلوار بگی سبزم و آن جیب پشت پام که پاکت باریکش را توش می گذاشتم....رو چمن های خنک پارک کنار حوزه ولو می شدم تا همه ورقه هاشان را بدهند و گله ای از اکباتان پیاده گز کنیم تا بلوار فردوس....تا نیلوفر ورقه اش را بدهد میشد ۳-۴نخ کشید...
من نامرد نیستم آقای عکاس...