تبليغاتX
عروسی خون

عروسی خون

ریش تراش سینا را بر می دارم و می روم توی حمام....روشنش میکنم....دستم میلرزد....میگذارمش کنار گوشم و هلش می دهم به سمت گردنم....بغض دارم....این بار این سمت سرم را...لب پایینم را به عادت گاز میگیرم...درد میکند....می خواهم گریه کنم....نمی توانم....صدای لعنتی ریش تراش دیوانه ام میکند....حفره های مغزم را هی می رود و می آید....نمی دانم چرا دارم موهام را می تراشم....می خواهم زشت شوم....تمام سرم پوشیده از نقاط زبر و سیاهی شده که دستهام چندششان شود از کشیده شدن بر آنها....

اگر صبا بود مطمئنم میگفت شبیه شیناد اکانر شدم....اما صبا نیست و خودم جلوی آینه ایستادم و سیگار میکشم٬به چیزی مثل سرباز صفر فکر می کنم....

شماره ها را شروع میکنم به پاک کردن....دومان....فرزاد....عطا....سامی....پارسا....مهدی.... نوشین.... تارا....لیلی.....سعیده....حمیدرضا....یاسی....صدرا....سمیرا...پریا....زیادند....خیلی هاشان هم مدت هاست پاک شده ی خدایی هستند اما می ترسم تنهایی مجبورم کند و ....

می خواهم نباشم....نمی دانم تا کی....می خواهم تنها شوم باز....می خواهم برگردم به آن روز های داغ و مست و شیرین....به آن روز های شراب....می خواهم آب بنوشم و حس کنم عطش گنجشک های باغ انار را که فرو مینشیند کم کم و من کوچک و اخمو با پیراهن قرمز با گل های انار حرف بزنم....یادم نیست چه گفتمشان....چه می گویمشان....می خواهم نباشم فقط....خسته ام...زیاد...خیلی خسته... صورتم را بغل میکند دستم و ناگهان این بغض فرو خورده می ترکد.... صدای هق هقم می پیچد لای آهنگ های عطا....صدای گنجشک ها!الان؟خدای من....می شنوید شما هم؟!!

تنها٬تاریک٬ساکت....باید.....باید.....

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 3:58  توسط گلی  | 

تو را هر چه می خوانم سیر نمیشوم...تو را هر چه بغض میکنم نمی گریم...نمی توانم...گریستن نمی توانم...هیچ چیز را نمی توانم این روز ها...این روز های آخر اسفند...عشقی جامانده روی نیمکتی در پارک لعنتی ساعی...دردی مانده در رگ و پی ام...زخمی بر کمرم...بغضی در گلویم...صدایم هم رفته و این صدا که کش می آید از مخدر ها و میلرزد و وا میرود و بعد سکوت....

نمی توانم....نمی توانم....ماندم اینجا اسیر و ثانیه ها را می شمرم تا ببینم کدامشان آخرین است و بعد بخوابم در خاک و بلکه آرام بگیرم سرانجام آن روز....

بهار نامده را به نور و خدا و آرامش بگذری ای کاش...ای کاش....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 12:48  توسط گلی  | 

مرا گشود

با چشمهای بسته و خسته اش...

مرا که با صفحه های سپید پیکرم

در آن سیاهی مطلق می درخشیدم

گذاشتم مرا ورق بزند

گذاشتم مرا بخواند

گذاشتم مرا حفظ شود

تمام خطوطم را

تمام سطورم را

وسرش را

بر صفحه های باز بگذارد و آرام

آرام به خواب برود

        به خواب برود....

پ.ن:کامنت های حاوی زر مفت ممنوع!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 19:7  توسط گلی  | 

جمعه ست.... یاد آن سه شنبه....دلم نمی گیرد....چه کنم؟
+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 14:30  توسط گلی 

خیابون ویلا...شب باشه....سرد باشه....سیگار بکشی....تنها باشی....همین....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 15:57  توسط گلی  |