الان بیدار شدم...به لطف کدئین ها و خانواده ی محترم پام ها تا همین الان بیهوش بودم...خوابی ندیدم...هیچ خوابی...فقط صدا بود...صدای آدم ها...صدای کودکی های خودم....صدای دوچرخه سواری و های هوی بچه ها...صدای اعظم جون...بابا...سارا....سینا....صدای بلوغم....صدای بیماری....صدا....صدا...صدا...
نه گرسنه ام٬نه تشنه و نه بیمار....نفس میکشم و راه میروم و سیگار میکشم...تنهام...هم الان و هم همیشه...میچرخم در خانه و دست میکشم به اشیا و به لطف قدمتشان دوباره باز اسیر خاطره ها و یاد هایم می شوم...
می ایستم جلوی آینه...ابروهام دوباره مثل آن تابستان شدند....سیاه و پهن و دخترانه....موهام باز بازی کردند با هم و دور صورتم حلقه حلقه شدند وخوابشان برده روی شانه هام...از پشت طره ای که از چشمهام گذشته خودم را میبینم در آینه....سفیدی صورتم٬لبهای صورتی ام که کم رنگ شدند چقدر و چشم هام که انگار خیسند و گریه کردند های های و می سوزند و من که برگشتم به ۱۵ سالگی ام....به روزهای گیجی و معصومیت و کنجکاوی و همان عشق های ساده و کودکانه...به همان خنده ها و گریه ها...برگشتم به همان روز های مست...روزهایی که کم کم ازشان دور شدم و شدم دختری بدخلق و مغرور و تنها و افسرده که با کوله باری از نا امیدی و پوچی سرگردان خیابانها و کافه هاست و چقدر سیگار میکشد....
پک میزنم به سیگارم....فرو میرم در زمان و می رسم به آن روز که ۱۵ ساله ام و اولین سیگار را کشیدم و بنگ شدم و سرم را گذاشتم به دیوار و با چشم های بسته چکیدم بر زمین و چقدر لذت بخش بود آن منگی و چقدر آن لحظه برایم طول کشید.....
عصر جمعه است و من جمعه گوش میکنم....جمعه ها همیشه دلم میگیرد....همیشه پر از تنهایی و خاطره و بغض ام...با فرهاد بلند و مقطع می خوانم:جمعه وقت رفتنه/موسم دل کندنه/خنجر از پشت میزنه/اونکه همراه منه/داره از ابر سیاه خون میچکه/جمعه ها خون جای بارون میچکه.....
آسمون پنجره ی من هم ابریه...