تبليغاتX
عروسی خون

عروسی خون

تو هم رفتی پدر بزرگ جان....

دیشب ساعت ۱ دلم یک دفعه شور زد...نشسته بودم به سیگار کشیدن و دلم را یک نفر چنگ می زد... کاش به خرجون میگفتم پیشم بیاد...کاش سینا بیدار بود....کاش اعظم جون بود....کاش....خدایا!چرا اینجوری شدم؟

اعظم جون زنگ زد چند دقیقه ی پیش...با صدای گرفته گفت که شما دیشب همون ساعتی که داشتم مضطرب سیگار میکشیدم تمام کردید....

گریه نمیکنم جلوی سینا....باید چمدون رو ببندم....لباس های سیاه...نه...گریه نمیکنم الان....بابا از اونور دنیا زنگ زده...خبر نداره...الان اونجا ساعت ۵ صبحه....نکنه اون هم دلش شور زده یکدفعه؟نه بابا!هیچ اتفاقی نیفتاده...

شما هم رفتید پدر بزرگ جان.....رفتید از دنیا ی آدمهای زنده....من این بار که چنگ میزنم خاطرات کودکی ام را شما را هم خواهم دید که می آیید و می خندید در حیاطی که درخت انجیرش دهان ما را٬ما نوه های جانور را تابستانها شیرین میکرد...

خداحافظ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 7:19  توسط گلی  | 

الان بیدار شدم...به لطف کدئین ها و خانواده ی محترم پام ها تا همین الان بیهوش بودم...خوابی ندیدم...هیچ خوابی...فقط صدا بود...صدای آدم ها...صدای کودکی های خودم....صدای دوچرخه سواری و های هوی بچه ها...صدای اعظم جون...بابا...سارا....سینا....صدای بلوغم....صدای بیماری....صدا....صدا...صدا...

نه گرسنه ام٬نه تشنه و نه بیمار....نفس میکشم و راه میروم و سیگار میکشم...تنهام...هم الان و هم همیشه...میچرخم در خانه و دست میکشم به اشیا و به لطف قدمتشان دوباره باز اسیر خاطره ها و یاد هایم می شوم...

می ایستم جلوی آینه...ابروهام دوباره مثل آن تابستان شدند....سیاه و پهن و دخترانه....موهام باز بازی کردند با هم و دور صورتم حلقه حلقه شدند وخوابشان برده روی شانه هام...از پشت طره ای که از چشمهام گذشته خودم را میبینم در آینه....سفیدی صورتم٬لبهای صورتی ام که کم رنگ شدند چقدر و چشم هام که انگار خیسند و گریه کردند های های و می سوزند و من که برگشتم به ۱۵ سالگی ام....به روزهای گیجی و معصومیت و کنجکاوی و همان عشق های ساده و کودکانه...به همان خنده ها و گریه ها...برگشتم به همان روز های مست...روزهایی که کم کم ازشان دور شدم و شدم دختری بدخلق و مغرور و تنها و افسرده که با کوله باری از نا امیدی و پوچی سرگردان خیابانها و کافه هاست و چقدر سیگار میکشد....

پک میزنم به سیگارم....فرو میرم در زمان و می رسم به آن روز که ۱۵ ساله ام و اولین سیگار را کشیدم و بنگ شدم و سرم را گذاشتم به دیوار و با چشم های بسته چکیدم بر زمین و چقدر لذت بخش بود آن منگی و چقدر آن لحظه برایم طول کشید.....

عصر جمعه است و من جمعه گوش میکنم....جمعه ها همیشه دلم میگیرد....همیشه پر از تنهایی و خاطره و بغض ام...با فرهاد بلند و مقطع می خوانم:جمعه وقت رفتنه/موسم دل کندنه/خنجر از پشت میزنه/اونکه همراه منه/داره از ابر سیاه خون میچکه/جمعه ها خون جای بارون میچکه.....

آسمون پنجره ی من هم ابریه...

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 15:50  توسط گلی  | 

لیلی جان!

مرسی که دیشب زنگ زدی....و الا آن وسط بین آن همه آدم غریبه آنقدر گنگ و مبهوت بودم که یادم هم نیاید به کسی زنگ بزنم....شماره ات را که دیدم آرام شدم....یادم افتاد باید از زور تنهایی٬از درد تن٬از سرما٬از غربت٬از بی کسی گریه کنم....

مرسی خانم جان....

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 7:43  توسط گلی  | 

سقفمون افسوس و افسوس

تن ابر آسمونه

یه افق یه بی نهایت

کمترین فاصلمونه.....

******

زمان....زمان....به لجن میکشونه هر چیزی رو که قشنگه....اگه ۲ سال دیگه معتاد نباشم و فاحشه نشده باشم٬لابد یه همچین روزی یه جنین تو شکمم وول می خوره و من یادم نمیاد تو رو که یه روز فقط میخواستم با تو باشم....یادم میره همه چیز...همه چیز....نه...اون روزا رو نمیخوام ببینم...باید بمیرم.... باید بمیرم....

کاش دیشب اینجا بودی....تاصبح فقط....بعدش من صبح میمردم و دیگه به این دنیای رجاله ها چشم باز نمی کردم....اما دیشب اینجا نبودی و هیچ شبی هم نخواهی بود...من پرت شدم تو دنیای رجاله ها....

می خواستم همه چیز باشم اما الان حتی به بودنم هم مشکوکم چه برسه به اون همه چیز که آرزوشونو داشتم....

یادمان میرود این را.....به یاد می آوردم تو را ولی همیشه...همیشه...و از یاد میروم....تو هم میروی کم کم ...از یاد من....تو هم می روی....

خدایا!چرا مرا واگذاشتی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 8:0  توسط گلی 

تحمل سپری کردن دوباره ی آن وضعیت را ندارم....ندارم....ندارم....

چرا مرا نمیگذاری بمیرم؟چرا به من نمی گویی چرا؟

عشق ساعت ۱۹ زیر پل!

رکوئیم گوش میدهم.....مزارت....کسی مرگ را وعده میدهد....اینگونه حس میکنم....

کاشکی این دیوار خراب شه....

تو را میبوسم....مرا ببوس....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 20:8  توسط گلی 

دنبال یه خدا میگردم.آخرین بار یه پالتوی کهنه ی سورمه ای تنش بود با یه شال بلند خاکستری.اختلال حواس داره و همیشه دنبال یه دختر بچه ی ۶ ساله میگرده که کلاه قرمز سرشه و اسمش یادش نیست. سیگارشو هی میتکونه و همیشه بغض داره.اگه ازش خبری دارید بهش بگید اون دختر بچه مرده.انقدر خودشو آواره ی این خیابونا نکنه...
+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 17:10  توسط گلی  | 

این هم از پنج شنبه.....گریه داره دلم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 11:58  توسط گلی 

خیلی بامزه شدم این روزها...همه را سیاه میکنم و هیچ کس نمی فهمد این را....حتی اعظم جون که خیلی نگران و گوش به زنگ بود همیشه هنوز پی به این اعتیاد تلخ و دلگیر و غم انگیزم نبرده....اعتیاد جالبی شده....فکر نمیکنم به این زودی ها دلم را بزند شاید تا عید هم ترکش نکنم....شاید هیچ وقت ترکش نکنم....

رژلب صورتی زدم و چشمهام را آبی کردم و گونه هام را گلبهی...موهام را فر کردم و گذاشتم راحت باشند هر جور که خواستند بایستند....پیراهن حریر مشکی ام را تنم کردم....شبیه فاحشه ی معصومی شدم که انگار آماده کردندش تا زیبا برود مستقیم جهنم تا با شیطان همخوابه شود....به قول آقای لایت بلامانع است!

چرا انقدر ذوق زده ام برای پنج شنبه وقتی میدانم که برای تو اصلا این ذوق و شوق اهمیتی ندارد؟وای خدایا!یعنی واقعا اهمیتی ندارد؟نه...نه...نه...

نئشگی زیباست اما خماری را بیشتر زیبا میبینم....دلایل فلسفی برای این پست نخواهید که موجود نمی باشد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 18:22  توسط گلی  | 

یکی بیاد پیانو بزنه من آهنگ یه شب مهتابو بخونم....
+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 14:58  توسط گلی  | 

میترسید پیش از آنکه مادر شود فاحشه شود

برای همین مُرد...

میترسید مجبور شود

 آغوشش را بفروشد به نان

 شاید میدانست برکت گاهی

مفهوم گرمش را گم میکند...

میترسید قبل از آنکه بمیرد بمیراند

خدایی را که جایی

میان سینه اش نفس می زد

می ترسید

می ترسید

 می ترسید

برای همین مُرد....

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 23:4  توسط گلی  | 

یه اتاق کوچیک با کاغذ دیواری آبی روشن...یه کتابخونه ی قدیمی که سه تا طبقه داره واسه کتابامون... یه کشو داره واسه خرت و پرت هامون....یه کمد کوچیک داره واسه کاغذهامون....یه آینه ی قدی که ترک خورده گوشه ی سمت راستش و وقتی جلوش وامیسی پای راست آدمو دو تیکه میکنه....یه پارچ نقره ای قدیمی و بزرگ که من توش یه عالمه شقایق گذاشتم....انار هایی که خریدم واسه تو و پیچیدمشون لای کاغذ تاخشک بشن و سال بعد وقتی تکونش میدی صدا بدن و جای همه چیزو پرکنن واست....حتی جای منو...یه قالیچه ی قدیمی دراز که انداختیم رو سردی موزاییک های خاکستری....یه بخاری برقی کوچولو و بی ادعا که شبا وقتی می خوابیم نور قرمزش آروممون میکنه....اون شمعدونای قدیمی طلایی....اون تنگ ماهی که می خواستیم توش ماهی بندازیم....عروسک هامون....سه تار....سه پایه ی عکاسی....سه پایه ی نقاشی من که روش اون بوم سفید رو گذاشتم....صندل لاانگشتی صورتی من که بندش اکلیل داره و برق میزنه...ژاکت صورتی و جورابای رنگ وارنگ من...من بوی جوی مولیان می خوندم و تو صدامو ضبط میکردی...چایی های شریکی...دردودل های شبونه....خندیدنهای بی وقتت که نمیذاشت من بخوابم و من نق میزدم که تو رو خدا!می خوام بخوابم...قصه ی عشق های دور و کهنه....حکایت این عاشقی کودکانه ی من....شبها مولانا...غزلیات شمس....من بلند بخونم و تو به وجد بیای که چه شعری!من بگم شرابه لا مصب!و باز دلم شراب بخواد...اون پنجره که نزدیک سحر ازش صدای اذان میاد و هنوز پرده شو نخریدیم...من سیگار بکشم و تو بگی آه پدر!تو بوی پدر مرا میدهی!و بعد بزنیم زیر خنده.....

یه اتاق کوچیک با کاغذ دیواری های آبی روشن...یه سقف مهربون و عزیز...حالا که تو نیستی چه سخت می شه لذت برد از این اتاق و خرده ریز هاش....چه سخت.....

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 14:43  توسط گلی  | 

وقتی یک ناهار انقدر مهم میشود که ۴۵دقیقه را باهاش بشود سپری کرد باور میکنم که خواب بهترین چیز برای همه چیز است....

وقتی یک دوست عزیز و دور ۲ هفته از نگرانی رها نشده باور میکنم هنوز معرفتی هست....

وقتی همه چیز انقدر راحت قابل به گا رفتن است از فکرهام خنده ام نمیگیرد٬گریه می کنم....

یوگینیای عزیز!عشق همان همخوابگی دو نفر است اینجا و حتی کمتر!خوش به حالت که تو در کولیما در ۴۰ درجه زیر صفر عشق را دیدی که نوری طلایی ست در خون.....

با این همه زنده ام هنوز....برای آن دوست دور عزیز رها شده در دل کویر....برای عالیه....برای بچه ها ی کوچک و تنها....برای عاقبت یافتن گور صبا....برای این بوم ۹۰X۱۰۰که مانده گوشه ی اتاق در حسرت آن لاله ها و بومی برای آن پیکره ی سرخ اسیر سیاهی که می خواستم برای سیامک بکشم....هنوز زنده ام و حسرت دنیا را به دوش میکشم....بی هیچ امید و انتظاری از کسی....این سرنوشت ناگزیر من است...بی هیچ شکوه ای از خدا میپذیرم....حتی گاهی قشنگ هم هست...باور کن صبا....حتی مثل الان که هق هق میکنم و این سه تار آرامم می کند....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 18:25  توسط گلی  |