کی فکرشو میکرد اینجوری شه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 13:1  توسط گلی
به مرگ فکر میکنم.زیاد.مرددم.بین رفتن و ماندن.عالیه را چه کار کنم؟دلم برای خیابان ولیعصر تنگ میشود حتما.برای بزرگراه کردستان.برای برج اسکان.برای انقلاب.برای کافه گودو.برای آهنگ هام.برای کتاب هام.برای نشستن جلوی آینه.برای سیگارهام.برای شعر ها و داستانها و نمایشنامه هام.برای شمع هام.برای پنجره ام.برای بالشتم.برای انگشتر هام.برای نق نق های الف.ت.برای باران.برای برف. برای گنجشک ها.تمام گنجشک ها.برای آن دامن جینم.برای آن ژاکت صورتی.برای آن باغبان که همیشه دوستش داشتم.برای......
+ نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت 7:58  توسط گلی
|
خودم را صدا می زنم و منتظر می شوم کسی بپرسد با منی؟می پرسم با منی؟می گویم فقط می خواستم صدایت کنم و گریه می کنم بی صدا و غمناک برای اسمم.برای صدای گیج و معصومی که پرسید با او هستم؟برای او که یاد امروز بی کسی من افتاد و گریه کرد آن روز...چقدر درد می کنم....
+ نوشته شده در سه شنبه 5 دی1385ساعت 6:45  توسط گلی
|