تبليغاتX
عروسی خون

عروسی خون

می ترسم...زیاد...اینجا تاریک ست...درد دارم...فریاد نمی کشم...گریه می کنم...نمان...
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 6:17  توسط گلی 

تو را به آسمان می دهم

اگرخواست به من ببخشدت

            اگر نه

خورشید روز های خاکستری اش شو...

 

تو را به شب می دهم

اگر خواست به من ببخشدت

           اگر نه

شهاب شو...

 

تو را به کاج باغچه می دهم

اگر خواست به من ببخشدت

             اگر نه

گنجشک شاخه هاش شو...

 

تو را به خدا می دهم

اگر خواست فرشته ی زمینی اش شو

          اگر نه

  برای من شو....... 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 15:41  توسط گلی  | 

۱.حقت است خانم جان!۱سال یللی تللی و متر کردن خیابان ولیعصر از میرداماد تا پارک وی و سیگار کشیدن در کافه ها و کتاب خوانی و ولگردی در انقلاب و نشستن در پارک دانشجو تو برف و بوران و باران و باز دود کردن وینستون های بی زبون و کمل های خوشگل و فلسفه بافی و درس را بیخیال!و افسردگی می شود همین که الان بنشینی سر کلاسی با یه گله آدم!بی شعور و تازه بالغ که در کف فلان همند و هی هر و کر میکنند و دلشان ضعف میرود مدام!!!!اما از دست دادن یک دوست و مرگ خونینش در آن خانه ی لعنتی دلگیر حوالی ونک که تقصیر تو نبود؟بود؟نمی دانم لعنتی...ناگزیر بود همه چیز...هان؟بود...مرگ او و آن همه درد و تنهایی و غصه و یأس و قرص و افسردگی و هزار کوفت و مرض دیگر همه ناگزیر بود...می دانم اما باز هم حقت است!

۲.تو رو جون خدا توی کوچه ای که خانه ی ما آنجاست دنبال من راه نیفتید!باور کنید مانتوی من آب رفته و هیچ دلیلی بر جنده بودن من نیست!نیا پسر جان!همینطوری هم همسایه ها فکر های قشنگ قشنگ می کنند.بی خیال شوید لطفا!البته بگویم که اگر جنده بودم هم عمرا با شما سه جوجه ی فسقلی که هنوز جوش های بلوغتان روی صورتتان هست نمی آمدم!حالا هر چی هم که بالا میدادید!این تجربه ی یک دوست عزیز و گمشده بود:با بچه مچه ها دهن آدم سرویس می شود!

۳.آقای کافه چی!من که میدانم انتخاب آهنگ کافه تان ارتباط مستقیمی با سکس شب قبلتان دارد و لعنت به شما با این اخلاق گندتان!کاش آن دخترک که همیشه پشت آن میز مینشیند و گاهی هم با شما....بله!امشب هم بله تا بلکه من فردا که به خاطر ۶-۷ نخ ناقابل سیگار خدمت می رسم یک آهنگ دیگر بگذارید...

۴.سردم است....زیاد.....شعر هم ندارم.فعلا همین اراجیف را بخوانید که اگر نمی گفتم حناق می گرفتم لابد !

 

پ.ن:دلم یه جور ناجوری گرفته....دلم غصه داره انگار...شاید گریه می خواد دلم...شاید تو رو...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 17:5  توسط گلی  | 

....در تراکم غروب کثیفی

که لخته لخته شد از خون آن فاحشه ی غمگین

                       هر چه می روم

بیشتر می مانم....

غمگین نباشم؟

****

                                                                               ۲۴. آبان. ۸۴

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 12:35  توسط گلی  | 

باید تنها شوم...تنها....خیلی تنها....این روابط را که حذف کنم یکی یکی آن وقت نه عشق نه دوستی و نه تعلق....دیگر هیچ...خلاص می شوم ازهمه چیز و از همه کس و شاید بهتر شد حالم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 12:1  توسط گلی  | 

دیشب یه پست زدم که تمام اما امروز پاکش کردم و به جاش میگم نمی دونم واقعا تمام یا نه...اما تو رو جون خدا انقدر به لجن نکشید آدمو٬احساسشو٬فکرشو....یه داستان و یا یه بودن ارزش این کارا رو نداره....شمایی که تکلیف خودتون با خودتون معلوم نیست می خواهید تکلیف منو با چی روشن کنید؟

به گه میکشید فکرو احساس و تخیل و عشق و نیازو...به گه میکشید انسانو....حالیتونم نیست خودتون....

خسته ام خدا....خسته....

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 9:6  توسط گلی  | 

"دارم پسر بدی میشم" "چرا؟"سکوت....صدایم نگران است حتما....سرم را خم میکنم و به صورتش نگاه میکنم.چشمهاش را میبینم.خیره شده به آینه یا شاید به بیرون که چه تاریک و سیاه است.نور ماشینهایی که با شتاب میگذرند در آینه میریزد تا من درآن روشنا ببینم که چشمهاش چروک خوردند و بگویم در دلم:چه زود!بمیرم!و بفهمم که این نگاه لال و ثابتش بوی خوبی نمیدهد و بشنوم حرفی ناگفته را که اسیر کرده پشت لبهاش که لجبازانه به هم میفشردشان که مثلا یعنی چی؟درک؟هه...

"مگر چه کار می کنی که داری پسر بدی میشوی؟"نمیداند...دست راستش را از دست من بیرون میکشد و عصبی در موهاش فرو میکند...هنوز خیره ی بیرون است.یک باره بر میگردد و زل میزند به من"برایم دعا کن" "برات دعا میکنم....همیشه....اما خدا مطلق نیست....تو خودت هم باید بخواهی تا بشود....باور کن" ادای کسانی را در می آورد که باور کردند اما باور نکرده.....و دیگر چه گفتیم؟چه میدانم!هزار حرف دیگر زدم شاید یا نزدم یا باز دستانش را نوازش کردم....نمی دانم!مهم شب بود و خستگی من و تنهایی اش و من چه کوچک بودم برای این همه ویرانی....

"خوابم می آید"من؟هیچ....سکوت میکنم.....

دلم میخواست بغلت کنم.سرت را بچسبانم یه سینه ام و موهات را آرام نوازش کنم....تو بوی آغوش مرا بگیری و من رنگ موهایت را حفظ شوم.و بخوابی و آرام شوی.و ای کاش میشد تو را به بطن خودم بکشم و آنجا تو در خون و روح من و خدا و سکوت و آرامش آرام بگیری و دیگر نه کار و نه تغییر و نه تعهد و نه تنهایی.....فقط تو و من و خدا....دلم میخواست صورتت را لمس کنم و چقدر دوست داشتم که سرانگشتان سردم را بر خطوط دور چشمهایت بکشم و چقدر دوست داشتم ببوسمت و چقدر دوست  داشتم بو کنمت و چقدر عاشقت بودم و چه سخت است که مجبور باشی همه چیز را خط خطی کنی....

دیر وقت بود....انگشت اشاره ام را بوسیدم و روی گونه اش گذاشتم و پیاده شدم.در را کامل نبستم و کنار ستون های پل لحظه ای خواستم برگردم و نگاهش کنم که در را دوباره میبندد و نگاه کردم.....

شب بود...سرد بود...غم بود...تنها من....تنها او....خدایا!بی چاره دلم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 20:21  توسط گلی  | 

عشق

عشق

عشق تنها همان بود

که دخترکان مدرسه ای

با تکه های رنگی گچ

به سیاهی تخته هدیه دادندش

عشق همان بود و بعد از آن هیچ

                                  دیگر هیچ...

و تخته ی سیاه

بعد از آن

برای همیشه عاشق شد....

پ.ن:این شعر حقیقت محضه.اون دختر بچه های کم سن وسال عاشق بودن...واقعا عاشق...بی هیچ توقع و انتظار و البته امیدی....

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت 14:13  توسط گلی  | 

گلدان یاس

کنار دیوار ایستاده

آبستن از بوسه ای که باد

از دشت های دور آورده برایش....

 

پ.ن:می خوام بیشتر شعر هامو اینجا کار کنم٬خستگی هامو ببرم یه جای دیگه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 9:51  توسط گلی  |