بوی باران و دود سیگارم در هم آمیخته...نه...من نمی توانم دیگر...نمی توانم...می فهمی؟
دیگر نمی توانم...دیگر...نمی توانم...نمی فهمی...تو حرف مرا نمی فهمی...نمی دانم چه می کنم...نمی دانم چرای بودنم را...نمی دانم چرا اینجا می نویسم من...نمی دانم اصلا هستم؟
من گلی نیستم...من صبا نیستم....من مدادآبی نیستم...من خوب نیستم...من خدا نیستم...من نور نیستم...من نیستم...من٬منم ولی نیستم من...نیستم...می فهمی؟
نمی توانم دیگر...نمی توانم...شب که می رسد می بینم زنده ام...من هر سحر می میرم...هر سحر...و باز شبش که می رسد می بینم هستم هنوز...من هزاران هزار بار مردم...من باز هم می میرم...من باز هم می میرم...
فرزاد...تقصیر من نیست....این حبس را من نخواستم.وقتی آن روز گفتی که باید حبس بکشم چون خودم می کنم...فرزاد به خدا تقصیر من نیست...به نور٬به نار٬به خون٬به درد٬به سکوت٬به اشک٬به مرگ٬به حقیقت سوگند که تقصیر من نیست...
خسته شدم دیگر.از بس آمدم اینجا و عریان کردم درون لجن زده ام را٬از بس نوشتم از درد ها و خستگی هایم...از بس آمدید و آمدند و دیدند و خواندند و خطی نوشتند و رفتند...از بس هستم و می دانم که نیستم...خسته ام...
دلم خون می خواهد...دلم خون می خواهد تا لخته شود بر سپیدی دستانم...تا خشک شود روی لختی پیکرم و من برهنه زیر باران بروم که امشب چه بی دریغ می بارد...تا شسته شوم.چون طرحی بر خیسی عمیق کاغذ آبرنگ...درهم بریزم...محو شوم...دلم خون می خواهد تا روی لبهای سپیدم بوی انار بماند ازش...
اگر آن قول کودن را نداده بودم نمی ماندم...به شب٬به باران٬به آب قسم نمی ماندم...
دستان کودک من باز می ترسند
دستان خسته ی من باز سردند
دستان بی کس من در آغوش مرگند...
خدا...خدا...خدا...خدای قطره های باران٬خدای جوانه های نور...مرا دوباره بیافرین...مرا ببین...