تبليغاتX
عروسی خون

عروسی خون

گریه میکند اعظم جون...شکایت می کند...با خدا حرف می زند این شب ها:من دیگر تحمل مریضی اش را ندارم!تحمل گریه ها و منگی ها و لرزش دست هایش را!خدایا نگذار بر گردد باز.....

امروز تو کلاس کیمیا به من خندید...مثلا من نفهمیدم اما فهمیدم که لرزش دست برای او یک جوک است...

شب ها باز بی خوابی به سرم می زند...تا صبح هزار بار بغض می کنم...هزار بار می شکنم....هزار بار خیس می شود پیش سینه ی لباسم...شور می شود...اشک می شود....

عمر خوشی ها کوتاه است...خیلی کوتاه...عمر امید ها کوتاه است...امیدی که برای همیشه بود اما چند ماه دوام نیاورد...

تحمل می کنم....تحمل می کنم...جز این چه می شود کرد؟هیچ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 14:57  توسط گلی  | 

هنوز می آیی سراغم...هنوز....می آیی تا من باز تو وسایلم دنبال کدئین و دیازپام بگردم و منگ شوم و بخوابم یا چیزی بخورم که بی خیالم کند که نمی شود...مگر نه که من مستم همیشه؟

می آیی در خواب هام...در خوابی که همین الان ازش رها شدم و وقتی بیدار شدم دیدم تمام ملحفه ها خیسند و گلویم گرفته از جیغ و همسایه ها چه می گویند امشب به مامان و تو...تو کجایی؟

یادم باشد ناخنهام را کوتاه کنم.وقتی به خوابم می آیی آنقدر دستم را مشت می کنم که کف دستم خراش بر میدارد....یادم باشد....

هر بار می میری...من هر بار خیال می کنم که دیگر نه...این بار نمی میرد...این بار زنده می ماند...این بار هرگز نمی رود.....

می آیی.مثل همیشه های آمدنت.با همان مو های آشفته و پریشان و انگار خیس.همیشه با همان لباس.همان پیراهن سپید نازک که من خریدم برایت از آن مرتیکه ی هیز که پاساژ قائم مغازه داشت... پیراهنی که تا زانو هایت را می پوشاند تا من هی نگرانت شوم تو چرا انقدر لاغر شدی.....

مانند همیشه ای....چشمانت مبهوت و گشاده اند...زیرشان کبود می زند....لب هایت سفیدند.نه سفید سفید!اما بی رنگتر از پوستت...خیره نگاه می کنی به من....لبهایت می جنبند...نمی فهمم.....فریاد می کشی...نمی شنوم.....دست می اندازی و پیراهنت را از یقه جر می دهی.....می زنی زیر گریه....خیس می شود صورتت...اشک ها می دوند تو ی صورتت وگردنت را عبور میکنند و روی سینه های لاغرت خشک می شوند....سرت را در دست هایت میگیری....نه!نه!نه!فریاد می زنم این را....نه!خرد می شوم انگار...سرت را بالا میاوری...ماتی....سرخی خشک و کهنه ی خون بر مچ های نازکت مرا از آتش در می آورد و رها میکند در آب سرد....و می فهمم که تو....تو باز هم مرده ای....

پ.ن:مکتوب خوابی که الان ازش بیدار شدم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 12:52  توسط گلی  | 

«ا ینجا

          دیگر

               باران نمی بارد»

تو می دانی

تو می دانی که زیستن چه عذابیست

تو می دانی که زندگی

آنطور که گفته اند و سروده اند نیست!

                                                 زیبا نیست!

و گل ها و سبز ها و آبی ها

در زیبایی مضاعفشان لجن شده اند!

 

تو می بینی

تمام ترک های دست مرا

و شکستن را

در پیکر سرد و مأیوس شهر من

و فرو ریختن دسته ی گنجشک ها را

                                               از سیم های سیاه

که پژواک صدایشان شبیه مرگ می شود در ذهنم

و می شنوی

جیغ های مقطع و زجر آور را

از کوچه های بن بست و کثیف....

 

تو می دانی

اگر عریان شوم

           تمام تنم را

خطوط مورب قرمز و بنفش هاشور زدند

که تنم

بوی گرم و شور و قرمز خون می دهد

و طعم دهانم سرخ است

                          خون و سرخ!

 

برای ما گریه می کنی

ما زیر آوار آفتاب مسخ می شویم

آفتابی که می گفتند آزادی ست

و شهر من روزی فریاد می کشید:

                                          آفتاب آزادی!

اما دروغ بود!

                دروغ بود!

نبود!

هیچ چیز نبود!

و تو می گریی بر مسخ ما...

 

ما مرده ایم

روزهاست که مرده ایم

و بر جنازه های کبودمان هم گریسته ایم

اکنون فقط

در خیابان های انزوا

عبور لغزنده ای هستیم

و فکر می کنیم مدام:

« اینجا

                  دیگر

                         باران نمی بارد.......

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 22:46  توسط گلی  | 

امیر جان بگذار کامنت عزیزت را من بدانم فقط....

یک نقطه ی قرمز رمز من و توست...چه خوب که ما را فقط ما می دانیم...آرامم می کند...

نقطه ی آخر را برای خودم می گذارم.من اگر حتی بمیرم هم اینجا نوشته خواهد شد...

دل دل میزدم زیر باران امشب...خیس خیس...شراب می خواستم...دلم می خواست می رقصیدم...یا می خوابیدم...یا می ایستادم تا خوابم ببرد...مرا دیدی راستی تو؟

هامون!هامون مهربان٬عزیز٬آشنا...کجایی پس تو؟

عالیه ی من!دلم می خواهد ببوسمت الان...بوسه هام را از پنجره می فرستم به سویت...پنجره را باز کن غمگینم...

کرگدن عصبانی!چقدر لج بازی تو؟

پست بعدی برای عالیه و نریمان...به پاس خوبی های بی دریغ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 21:58  توسط گلی  | 

می خوام نقطه ی آخرو بذارم...اینجا ته خطه...آخر خط...می خوام اون نقطه ی لعنتی رو بذارم و خلاص...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 6:25  توسط گلی 

بوی باران و دود سیگارم در هم آمیخته...نه...من نمی توانم دیگر...نمی توانم...می فهمی؟

دیگر نمی توانم...دیگر...نمی توانم...نمی فهمی...تو حرف مرا نمی فهمی...نمی دانم چه می کنم...نمی دانم چرای بودنم را...نمی دانم چرا اینجا می نویسم من...نمی دانم اصلا هستم؟

من گلی نیستم...من صبا نیستم....من مدادآبی نیستم...من خوب نیستم...من خدا نیستم...من نور نیستم...من نیستم...من٬منم ولی نیستم من...نیستم...می فهمی؟

نمی توانم دیگر...نمی توانم...شب که می رسد می بینم زنده ام...من هر سحر می میرم...هر سحر...و باز شبش که می رسد می بینم هستم هنوز...من هزاران هزار بار مردم...من باز هم می میرم...من باز هم می میرم...

فرزاد...تقصیر من نیست....این حبس را من نخواستم.وقتی آن روز گفتی که باید حبس بکشم چون خودم می کنم...فرزاد به خدا تقصیر من نیست...به نور٬به نار٬به خون٬به درد٬به سکوت٬به اشک٬به مرگ٬به حقیقت سوگند که تقصیر من نیست...

خسته شدم دیگر.از بس آمدم اینجا و عریان کردم درون لجن زده ام را٬از بس نوشتم از درد ها و خستگی هایم...از بس آمدید و آمدند و دیدند و خواندند و خطی نوشتند و رفتند...از بس هستم و می دانم که نیستم...خسته ام...

دلم خون می خواهد...دلم خون می خواهد تا لخته شود بر سپیدی دستانم...تا خشک شود روی لختی پیکرم و من برهنه زیر باران بروم که امشب چه بی دریغ می بارد...تا شسته شوم.چون طرحی بر خیسی عمیق کاغذ آبرنگ...درهم بریزم...محو شوم...دلم خون می خواهد تا روی لبهای سپیدم بوی انار بماند ازش...

اگر آن قول کودن را نداده بودم نمی ماندم...به شب٬به باران٬به آب قسم نمی ماندم...

 

دستان کودک من باز می ترسند

دستان خسته ی من باز سردند

دستان بی کس من در آغوش مرگند...

خدا...خدا...خدا...خدای قطره های باران٬خدای جوانه های نور...مرا دوباره بیافرین...مرا ببین...

+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 2:37  توسط گلی  | 

اگه تو هم تا ۵ صبح بیمارستان بودی و می دیدی که تنت رو هی سوراخ میکنن و هی سرم پشت سرم و آمپول و قرص...بعدشم ساعت ۸ صبح یه کلاس غیر قابل پیچش داشتی و تازه ساعت ۱۰/۸ رسیدی انقلاب .در حالی که شدیدا چرت می زنی و با چشم بسته راه می ری و گاهی یه نگاه می کنی که له نشی و بدنت به شدت درد میکنه و رسما داغونی و کاملا کفری...اگه یکی برگرده بت بگه خانم !صبحتون بخیر...اسم من علی رضا ست٬می شه لطفا بگید چرا این شکلی هستید؟؟؟نه!خدایی جای من بودی چی کار می کردی؟ای تو گور پدر هر چی آدم دیوث....

تو به من می گی دختری که بد دهنه همه کاری ازش بر میاد....به نظرمن پسری که می شینه با یه دختر بد دهن لاس میزنه از باباش جاکش تر و از خودش مادر قحبه تره....

آقای گودوبه من می گوید فنچ....

بدنم درد می کنه...گرسنه ام...خوابم میاد...دلتنگم...منتظرم....سگم....نمی شه؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 12:10  توسط گلی  |