تو به چه حقی به خودت اجازه دادی که برای من off lineبگذاری؟اصلا خودت حالیت هست چه می گویی؟
زندگی من هیچ ربطی به تو و امثال تو و امثال غیر تو ندارد.راحتت کنم حالم از همگیتان به هم می خورد.اما متنفر نیستم.نه!متنفر نیستم.فقط دلم به حال حقارت فکر و قلب و لمس و احساستان می سوزد.زیاد...خیلی زیاد...
من نمی دانم کدام بی ظرفیتی به تو گفته اما درست گفته...بله.اسم واقعی من گلی نیست.بر خلاف اظهارنظر تخمی تو من از هویتم فرار نمی کنم٬که هویت شناسنامه نیست.البته شاید برای کسی مثل تو اصالت وجودت آن دفترچه ی نازک قرمز باشد...خنده ام می گیرد از یادآوری حرفت که:اسم واقعی ات قشنگ تر است.اسم گلی خیلی دهاتی و زشت است...اصلا کسی نظر خواست از تو؟تو چه می دانی گلی اسم چه روزهایی ست؟گلی...اسم روزهای دور و خاطرات تلخ و عزیز من است.اسم روزهای عصیان و سردرگمی و آشفتگی و ناآرامی های من.اسم روزهای بودن با آنهایی که نیستند دیگر.اسم خودم که ندارمش دیگر...تو چه می فهمی از این ها؟
چطور به خودت اجازه می دهی مرا نصیحت کنی؟اصلا مگر به نصیحت نیاز دارم من؟تو چه می دانی از زندگی من؟از درد های من؟از فکر های من؟هان؟بگو دیگر...بگو از من چه می دانی؟
من از زندگی ام راضی هستم...انتخاب دیگری ندارم...هر چند همه مرا یک نیهیلیست احمق می دانند٬هر چند به من لقب یک مازوخیست عصبانی را دادند٬هرچند در پچ پچ هاشان به من می خندند و می گویند من خون می خورم و بعد چندششان میشود از تصور لبهای من که خونی ست٬هرچند زخمهای تنم را می بینند و پوزخند می زنند و می گویند ترحم گدایی می کند٬هر چند مرا تعبیر توهمات حقیر و جنسی شان میدانند٬هر چند بیگانه ام با اطرافیانم٬گیجشان می کنم٬حالشان را به هم میزنم٬با افکار و حرفها و احساساتم خجالت زده و یا خشمگینشان می کنم٬هر چند....هر چند از کسی به کوچکی تو هم باید حرف بشنوم....
از زندگی ام راضی ام و فقط یک ماژیک قرمز باید بخرم تا دور خودم را خط بکشم تا با شما ها و باقی تان یکی نشوم که برای هیچ کداممان خوب نیست...من همان روانی افسرده و خسته و خراب میمانم و شما همین کرم های حقیر و کور و پست...برای همگی مان این بهتر است گویا.برای شمایان بیشتر.که یک سوژه ی خوب و عالی برای کوبیدن و مسخره کردن و شکستن دارید و لیاقتتان هم همین است وقتی رضایتتان این است...
حالم را به هم می زنی و می زنید.....

