تبليغاتX
عروسی خون

عروسی خون

آهای جناب ((تو))!

تو به چه حقی به خودت اجازه دادی که برای من off lineبگذاری؟اصلا خودت حالیت هست چه می گویی؟

زندگی من هیچ ربطی به تو و امثال تو و امثال غیر تو ندارد.راحتت کنم حالم از همگیتان به هم می خورد.اما متنفر نیستم.نه!متنفر نیستم.فقط دلم به حال حقارت فکر و قلب و لمس و احساستان می سوزد.زیاد...خیلی زیاد...

من نمی دانم کدام بی ظرفیتی به تو گفته اما درست گفته...بله.اسم واقعی من گلی نیست.بر خلاف اظهارنظر تخمی تو من از هویتم فرار نمی کنم٬که هویت شناسنامه نیست.البته شاید برای کسی مثل تو اصالت وجودت آن دفترچه ی نازک قرمز باشد...خنده ام می گیرد از یادآوری حرفت که:اسم واقعی ات قشنگ تر است.اسم گلی خیلی دهاتی و زشت است...اصلا کسی نظر خواست از تو؟تو چه می دانی گلی اسم چه روزهایی ست؟گلی...اسم روزهای دور و خاطرات تلخ و عزیز من است.اسم روزهای عصیان و سردرگمی و آشفتگی و ناآرامی های من.اسم روزهای بودن با آنهایی که نیستند دیگر.اسم خودم که ندارمش دیگر...تو چه می فهمی از این ها؟

چطور به خودت اجازه می دهی مرا نصیحت کنی؟اصلا مگر به نصیحت نیاز دارم من؟تو چه می دانی از زندگی من؟از درد های من؟از فکر های من؟هان؟بگو دیگر...بگو از من چه می دانی؟

من از زندگی ام راضی هستم...انتخاب دیگری ندارم...هر چند همه مرا یک نیهیلیست احمق می دانند٬هر چند به من لقب یک مازوخیست عصبانی را دادند٬هرچند در پچ پچ هاشان به من می خندند و می گویند من خون می خورم و بعد چندششان میشود از تصور لبهای من که خونی ست٬هرچند زخمهای تنم را می بینند و پوزخند می زنند و می گویند ترحم گدایی می کند٬هر چند مرا تعبیر توهمات حقیر و جنسی شان میدانند٬هر چند بیگانه ام با اطرافیانم٬گیجشان می کنم٬حالشان را به هم میزنم٬با افکار و حرفها و احساساتم خجالت زده و یا خشمگینشان می کنم٬هر چند....هر چند از کسی به کوچکی تو هم باید حرف بشنوم....

از زندگی ام راضی ام و فقط یک ماژیک قرمز باید بخرم تا دور خودم را خط بکشم تا با شما ها و باقی تان یکی نشوم که برای هیچ کداممان خوب نیست...من همان روانی افسرده و خسته و خراب میمانم و شما همین کرم های حقیر و کور و پست...برای همگی مان این بهتر است گویا.برای شمایان بیشتر.که یک سوژه ی خوب و عالی برای کوبیدن و مسخره کردن و شکستن دارید و لیاقتتان هم همین است وقتی رضایتتان این است...

حالم را به هم می زنی و می زنید.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 10:20  توسط گلی  | 

دست از سرم بر دارید لطفا....حالم خوش نیست....به هیچ کس هم ربطی نداره....حوصله ندارم فعلا..... اعصاب هم ندارم ایضا....اصلا من لیاقتشو ندارم....پس نه بهم زنگ بزنید نه سر بزنید نه هیچی....همش تقصیر خودمه....همش و خودم خوب می دونم....

می بوسمت...هر غلطی دلت خواست بکن...

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 7:20  توسط گلی  | 

از اول هم همین بودم...تو هم همان بودی...از اول همه همان بودند که بودند...چرا خودمان را گول زدیم پس؟

زیر دوش حمام که خیس می شوی حسنی که دارد این است که جز به هیچ به چیز دیگری فکر نمی کنی...می آیم و می ایستم روبروی آینه ی بخار گرفته...انقدر می ایستم تا بخارش خودش پاک شود... نیمتنه ی لخت خودم را می بینم...بازو هایم را...سینه هایم را...سمیرا همیشه می گفت هر بار که از حمام می آیی سینه هایت را باآب سرد بشور تا سفت و خوش فرم شوند...یاد آن مردک می افتم...دستم را روی سینه هایم میگذارم...خب من تا به حال به سینه ی کسی دست نزدم و نمی دانم سفت یعنی همین یا بیشتر یا کمتر...یاد آن مردک می افتم...سمیرا میگفت سینه هایی که صورتی کم رنگ هستند قشنگ ترند...باز نگاه می کنم به سینه هایم در آینه نمناک...مطمئن نیستم...تاپ مشکی ام را از رو سبد بر می دارم و تنم می کنم...کمی از تنم را پوشانده...کمی از سینه هایم را...پریسا می گفت این تاپ تو تنت محشره...یاد آن مردک می افتم...پریسا می گفت با یه دامن تنگ مشکی خدا می شود این تیپ...آذر می گفت بین سینه هایت جان می دهد برای خالکوبی...می خواهی خودم برایت خالکوبی کنم...یاد آن مردک می افتم....تاپم را در می آورم...لباس خواب مامان را می پوشم...لباس خواب خیس است و می چسبد به سینه هام...یاد آن مردک می افتم و فحش را می کشم به همه...جیغ می کشم در حوله ام و گریه می کنم...یاد خودم می افتم و وجودم و تفکراتی که از تنم ساطع میشود...خسته ام...

تو خوب می دانی که عاشق شدم...که مغرورم...تو می دانی و من کاش کمی می دانستم فقط...کمی...

روحم را خوردم به پیشنهاد بابک  جان...دارم بالا می آورم...

می بوسمت...بیدار شو...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 7:57  توسط گلی  | 

چشم ها می سوزند...چشم ها خسته اند...چشم ها خیسند...چشم ها...

دیشب یه عالمه عکس پیدا کردم...مال ۴-۵ سال پیش از اورول٬چه گوارا٬شریعتی٬موریسون٬لنون٬سارتر٬  آلنده٬ویرجینیا وولف٬بولگاکف٬چخوف٬داستایوفسکی٬فروغ٬شاملو٬منوچهر آتشی٬نادر ابراهیمی٬حمید مصدق٬محمود دولت آبادی٬فریدون فروغی٬بهرام بیضایی٬جف بوکلی٬باب مارلی٬سید برت٬پینک فلوید٬فرهاد٬سهراب٬اینگمار برگمن٬هدایت٬آنا آخماتووا٬هرمان هسه٬نیما٬گونتر گراس٬ارنست همینگوی٬ساموئل بکت٬مایاکوفسکی٬آندره مالرو٬لورکا٬.......دیشب دلم خیلی گرفت...

دلت می خواد که برام دلسوزی کنی؟غلط کردی...

من دلم شازده کوچولو می خواد...دلم روباه می خواد...دلم بائوباب می خواد...دلم مار می خواد تا برم به سیاره ای که من شازده اش بودم و نمی دونم چرا اینجا افتادم...

راستی نریمان...نریمان جاوید...تو کجایی این روزا؟هان؟نگرانتم....

سلام سوسیس!SMSمی زنم این را برای استاد ادبیاتم...

راستی عوضی های مرده پرست!!!آغاز پاییز را به یاد فریدون فروغی نیستید؟یادتان رفت؟حنجره ی اسیری که دیگر نیست...پشت این پنجره ها دل میگیره...

سیگار می خوام...هر مارکی...

می بوسمت عزیزم...تو بخواب...

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 8:44  توسط گلی  |