تبليغاتX
عروسی خون

عروسی خون

دیگر تمام شدی بانو...کمی مانده از تو...یک روز...می دانی؟

اگر بغض کرده ام تقصیر تو نیست...اگر دلتنگم...اگر اینقدر هوای رفتن به سرم زده...اگر اینقدر خسته ام...

تنها شدم این روزها...تنهای تنها...بی خدا...بی نور...بی صبا...بی خودم بانو...بی خودم حتی...

چقدر انتظار تو را کشیدم که بیایی با "خودم"...چقدر قدم زدم در خلوت خیابانهای همیشه غروب...چقدر بغض کردم در پیاده روهای پایتخت"ایران"جنده...دود کردم خودم را در کافه های مه زده و غمگین...آنقدر که موهایم بوی سیگار گرفتند...دستانم...پیکرم...می فهمی؟دستانم می لرزیدند...نمی توانستم نقاشی کنم...نمی توانستم بنویسم...میفهمی؟پریشان بودم تمام روزها وشب های انتظار را...صدای هق هقم همه را بیدار کرد وقتی که در خواب تو را منتظر بودم و ناله میکردم...می فهمی؟من منتظرت بودم...خسته...تشنه...غمگین...می فهمی؟بگو که بیداری...بگو که می شنوی؟بگو ...بگو که یادت هست...بگو که مانند دیگران مست بوی پیکر خنکت نیستی...بگو به من بانو....

صبا مرد...زمستان پیش...۸بهمن...خسته بود و رفت...چقدر دوستش داشتم...می فهمی؟من تمام عکس هایش را پاره کردم...پاره پاره های صورتش را ریختم در جوی پر باران خیابان ولیعصر...گریه می کردم...کسی نبود که آرامم کند...حتی "خودم" نبود که تکیه گاهم باشد...گذاشتم پسر های عوضی جردن به من بخندند و دعوتم کنند به همخوابگی با آنها در خانه ی مجردیشان...گذاشتم پیرزن ها به سیگارم نگاه کنند و بگویند در دل که جنده است...گذاشتم همه بگذرند از شکستنم و نفهمند درد بودن را وقت نبودن او...حتی نمی دانم گورش کجاست...میفهمی؟

بهار رسید و من خسته از آن همه شکوفه و نور بودم...آن اردیبهشت لعنتی...آه بانو...

تیر آمد و قلبم تیر میکشید...مرداد پر از التهاب زمان کی آمدنت بود ...وتو آمدی بانو...بی من ولی...

در انتظار "خودم"بودم...اما نیامد...فکر کن از خودت جا بمانی...از خودت...فکر کن...به پیشوازت نیامدم بانو ولی بدرقه ات می کنم...بی هیچ امید و انتظاری دیگر...حتی می توانی نیایی سال بعد...یا شاید من بروم و تو بیایی کنار پنجره ای که پیکرم در آن به انتظار تو خم شد...پنجره ای بی من...بیایی و ببینی که نیستم دیگر...رفته ام...نمی دانم...نمی دانم بانو...خسته ام و چشمانم میسوزند از این همه اشک و دود...خسته ام بانو...خسته...می روی و دیگر انتظار نمی کشم...

خداحافظ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 0:18  توسط گلی  | 

شب بخیر.شروع می کنیم....

مرسی مامان که امروز گذاشتی اون روسری خوشگلتو سرم کنم و برم بیرون...

مرسی داداشی که تو خواب و بیداری و منگی این داروها تحملم کردی و چرت و پرتامو تا آخر گوش دادی...

مرسی حمیدرضا واسه دوستی  و یاد دادن اون همه چیزی که دریغ نکردی و حتی به روی خودت نیاوردی...

مرسی آقا صابر کتابفروشی صداقت تو انقلاب...پوستر ها معرکه ان...محشر...عالی...مرسی...مرسی...

مرسی آقای گودو که واسم خواب دیدی و اومدی گفتی بهم....

مرسی بابا که بعد از اون همه کار و خستگی از اون ور دنیا می شینی پای هق هق های گاه و بی گاهم و ...و...و هیچی...فقط مرسی.....

مرسی دامون سیامک فرزاد بانو که اومدنتون بی بهونه و ساده است...دوست دارم بودنتونو....

مرسی آقای مدیر بلاگفا اینجا رو دوست دارم....

مرسی قرص های عوضی و مخدر و جیگر....روم حسابی اثر گذاشتید....

خدایا اگه یه بارون هم بیاد اون وقت یه مرسی هم به تو میگم اما واسه بقیه ی چیزا مرسی....

***

امشب آرامم...آزادم....رها....بیشتر کار هایم را تمام کردم....به قول مایاکوفسکی:نه کار عشق دارم/نه کار سیاست/آزاد آزادم.... به کسی حرف هایم را گفتم....به کسی احساسم را ....عریانم....فاش...آزاد... آرامم....فقط مانده کمی دیگر...نه درد تن...نه مرگ روح...دیگر نمی ترسم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 22:26  توسط گلی  | 

دارم گریه میکنم...این بار برای خودم....از همه حالم به هم می خوره....از این همه خودخواهی و غرور... می خوام انقدر گریه کنم که بمیرم....طفلک غرورم....خیسم....خیس عرق....داغ شده صورتم....نمی بخشمش....به خدا نمی بخشمش.....
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 21:46  توسط گلی  | 

می دونستی وقتی ادای فرشته ها رو در میاری برام دلم می خواد بالا بیارم؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 0:44  توسط گلی 

تمام شد...وقتی  اتفاقی بخواهد بیفتد دیگر نمیشود کاری کرد...

مبهوتم...خسته و مات و گنگ...تشنه ام...آب نمی خواهم...دعا نمی خواهی...دعا نمی کنم...بغض می کنم...کاش گریه کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 7:23  توسط گلی  | 

یک ذکر هست که تعدادش زیاده و تنهایی نمی شه خوند.به ۶نفر دیگه نیاز داریم تا شروعش کنیم.حداقل۴روز و حداکثر۴۰روز باید خونده شه.

برای کسی که سخت بهش نیاز داره و این آخرین راهی هست که نرفته......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 17:44  توسط گلی  | 

۱.امروز بد بیدار شدم.در خوابم مانده بودم و کسی صدایم میکرد مدام از دنیای بیداری.در خوابم کسی دستانم را گرفته بود...کسی میگریست...کسی می مرد...کسی فریاد میکشید...در خوابم کسی مرا گرفته بود و من می دیدم که آن دیگرم:آن خود گم شده ام در دور ها....در اوهام و دود و خون ایستاده مغرور و سرد و مغموم....نمی دانستم خیره ی کجاست.نمی دانستم به چه می اندیشد.نمی دانستم و میگریستم و او خط می خورد از بادی که آنجا را از مرثیه اش انباشته بود...

۲.مبل های چرمی.قهوه ای و قدیمی.راحت و نرم.روی میز یک کاغذ سفید و یک گلدان و خالی دل به هم زن گلی که نیست و من چرا انقدر گیر دادم به نبودنش... دکتر می گوید.می گوید.می گوید.نمی شنوم.به دستانم نگاه می کنم.به بک گراند دکتر که لوردراپه ای کثیف است و به موبایل دکتر که موتورولا ست و من این مدلش را دوست دارم....دکتر منتظر است.این بار من باید بگویم انگار....چه بگویم آخر؟می گویم خسته ام و بلند می شوم.می زنم بیرون با نسخه ای که منشی بدو بدو دم در ورودی داد دستم:قرص...قرص....قرص....چند مدل قرص با پسوند پازم که من دیازپامش را دوست می دارم.چند اسم عجیب دیگر که نشنیدم تا به حال و آخرش دو خط که دکتر مرقوم نمودند و مرا هم نمودند با این دو خط ناقابل...

۳.به زخم های تنم نگاه می کنم...به زخم های تنم دست می کشم...بغض کردم.نگاهم نکن می خواهم گریه کنم و تو گریستن را نمی فهمی....

۴.سرم درد میکند.از پشت گردنم تا شقیقه هام.موهام را مشت میکنم وتوی دلم آه میکشم اما او فقط میبیند که سرد و ساکت نشستم روبرویش و فکر می کند: چه مغرورم و حالش را به هم می زنم.....

۵.سیگار.یادگاری از من سیگار داری؟من یک کشو سیگار دارم یادگاری از آدم هایی که نمی شناسمشان دیگر...یادگاری از کسانی که به یاد ندارم...آن سیگار که نگه داشتی از من هم میشود همین....

۶.کاش فرزاد این پست روح اسیرش را بر دارد...

۷.نوشتنم می آید.اما تایپ کردنم نمی آید.....

                                                               

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 13:53  توسط گلی  |