اگر بغض کرده ام تقصیر تو نیست...اگر دلتنگم...اگر اینقدر هوای رفتن به سرم زده...اگر اینقدر خسته ام...
تنها شدم این روزها...تنهای تنها...بی خدا...بی نور...بی صبا...بی خودم بانو...بی خودم حتی...
چقدر انتظار تو را کشیدم که بیایی با "خودم"...چقدر قدم زدم در خلوت خیابانهای همیشه غروب...چقدر بغض کردم در پیاده روهای پایتخت"ایران"جنده...دود کردم خودم را در کافه های مه زده و غمگین...آنقدر که موهایم بوی سیگار گرفتند...دستانم...پیکرم...می فهمی؟دستانم می لرزیدند...نمی توانستم نقاشی کنم...نمی توانستم بنویسم...میفهمی؟پریشان بودم تمام روزها وشب های انتظار را...صدای هق هقم همه را بیدار کرد وقتی که در خواب تو را منتظر بودم و ناله میکردم...می فهمی؟من منتظرت بودم...خسته...تشنه...غمگین...می فهمی؟بگو که بیداری...بگو که می شنوی؟بگو ...بگو که یادت هست...بگو که مانند دیگران مست بوی پیکر خنکت نیستی...بگو به من بانو....
صبا مرد...زمستان پیش...۸بهمن...خسته بود و رفت...چقدر دوستش داشتم...می فهمی؟من تمام عکس هایش را پاره کردم...پاره پاره های صورتش را ریختم در جوی پر باران خیابان ولیعصر...گریه می کردم...کسی نبود که آرامم کند...حتی "خودم" نبود که تکیه گاهم باشد...گذاشتم پسر های عوضی جردن به من بخندند و دعوتم کنند به همخوابگی با آنها در خانه ی مجردیشان...گذاشتم پیرزن ها به سیگارم نگاه کنند و بگویند در دل که جنده است...گذاشتم همه بگذرند از شکستنم و نفهمند درد بودن را وقت نبودن او...حتی نمی دانم گورش کجاست...میفهمی؟
بهار رسید و من خسته از آن همه شکوفه و نور بودم...آن اردیبهشت لعنتی...آه بانو...
تیر آمد و قلبم تیر میکشید...مرداد پر از التهاب زمان کی آمدنت بود ...وتو آمدی بانو...بی من ولی...
در انتظار "خودم"بودم...اما نیامد...فکر کن از خودت جا بمانی...از خودت...فکر کن...به پیشوازت نیامدم بانو ولی بدرقه ات می کنم...بی هیچ امید و انتظاری دیگر...حتی می توانی نیایی سال بعد...یا شاید من بروم و تو بیایی کنار پنجره ای که پیکرم در آن به انتظار تو خم شد...پنجره ای بی من...بیایی و ببینی که نیستم دیگر...رفته ام...نمی دانم...نمی دانم بانو...خسته ام و چشمانم میسوزند از این همه اشک و دود...خسته ام بانو...خسته...می روی و دیگر انتظار نمی کشم...
خداحافظ...

