دستم می سوزد از اصطکاک با این دیوارها.انگشتم را به دهان می برم.مزه ی خاک و دود...ابرو هایم گره می خورند.مثلا یعنی خوشم نیامد.اما خوشم آمد.هنوز طعم دیوار شهریور پیش را می دهند این دیوارها.شهریوری با تو...من سمت تو می آیم...
در گوشم می خواند آقای کرت.نیروانا دوست نداری؟نه.بحث متال نیست.از خشم و خستگی یک حنجره می گویم.
زیر لب می گویم:ما آویخته ها/به کجای این شب تیره بیاویزیم/قبای ژنده ی خود را...
چند قدم دیگر...فقط چند قدم تا تو.دلم برایت پر میکشد.عطش تو را دارم....چند قدم دیگر مانده تا تو.تا صدای تو.تا دستان تو.....اما....
دست چپم را به دیوار می گیرم.بر میگردم تمام راه را.خسته ام.راه طولانی ست.کسی نیست؟نیست.سیگاری به لب میگذارم و تمام بغضم را گریه می کنم تا همان ابتدا...تا خودم که همراهم نیست.حتی در آغاز راه هم نیست.جا مانده در همان شهریور....
تو را نباید دید.تشنگی و عطش را بیشتر می خواهم تا خنکای بودن موهومت...اینگونه بمان برایم.دور...دور...
خسته ام و انگشتانم می سوزند از لمس این همه دیوار و خاطره و یاد....
نه برای تو نه برای دیگران و نه برای نظرات گاه بی ربط....می نویسم چون سکوت کرده ام و در سکوتم طاقت صدایی جز صدای سپیدی صفحه و چکیدن واژه ها را ندارم......
وقتی که می شود فریاد بزنم سکوت نمی کنم!آرامشم اینگونه بهتر است.نخواه که برای تو هم اینگونه باشد یا برای من مانند تو آنگونه.....
تخمیه....تخمیه این اوضاع....یکی با یه پرینت از پستای بلاگت می خواد لهت کنه و من داره حالم به هم می خوره.
تو رجاله ی عوضی!تو بی همه چیز بی شعور....کاش بمیری...کاش می مردی به جای همه ی اونا که رفتن و کاش می موندن.......
