تبليغاتX
عروسی خون

عروسی خون

برام دعا کن...تویی که اینو می خونی...تویی که میای اینجا...تویی که من میذارم حرفامو که مال منن فقط رو بدونی...پس تو...تو برام دعا کن...یک شمع که تو روشن کنی برام بسه...یه دعای منور و پاک می خوام و تو داری...
+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 11:39  توسط گلی  | 

چیزی ندارم بگویم...سکوت می کنم.تو مرا بگو......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 0:4  توسط گلی  | 

دستم را به دیوار می گیرم و تا خودت قدم میزنم.آفتاب هره کرده و خیابان مسخ شده.پیاده رو خلوت و آرام و داغ و کش آمده...گرما آزارم می دهد.عرق میریزم.کسی نیست؟نه نیست...شالم را در می آورم.دگمه های مانتو را تا روی سینه باز می کنم به خیالی...شاید کمتر گرما...کسی نیست؟نه نیست...سیگاری به لب میگذارم.به فندک نقره ای یادگار او نگاه می کنم و کبریت می کشم....کسی نیست؟نه نیست.بغض می کنم.لبم را میگزم.دهانم مزه ی گس رژ لب می گیرد.بوی عطر تلخ و رنگینش در خونم می دود.پک می زنم به سیگارم.انقدر ساکت است اینجا که صدای سوختنش را هم می شنوم.صدای نبضم را هم.وصدای دردی که در من است و از توست...

دستم می سوزد از اصطکاک با این دیوارها.انگشتم را به دهان می برم.مزه ی خاک و دود...ابرو هایم گره می خورند.مثلا یعنی خوشم نیامد.اما خوشم آمد.هنوز طعم دیوار شهریور پیش را می دهند این دیوارها.شهریوری با تو...من سمت تو می آیم...

در گوشم می خواند آقای کرت.نیروانا دوست نداری؟نه.بحث متال نیست.از خشم و خستگی یک حنجره می گویم.

زیر لب می گویم:ما آویخته ها/به کجای این شب تیره بیاویزیم/قبای ژنده ی خود را...

چند قدم دیگر...فقط چند قدم تا تو.دلم برایت پر میکشد.عطش تو را دارم....چند قدم دیگر مانده تا تو.تا صدای تو.تا دستان تو.....اما....

دست چپم را به دیوار می گیرم.بر میگردم تمام راه را.خسته ام.راه طولانی ست.کسی نیست؟نیست.سیگاری به لب میگذارم و تمام بغضم را گریه می کنم تا همان ابتدا...تا خودم که همراهم نیست.حتی در آغاز راه هم نیست.جا مانده در همان شهریور....

تو را نباید دید.تشنگی و عطش را بیشتر می خواهم تا خنکای بودن موهومت...اینگونه بمان برایم.دور...دور...

خسته ام و انگشتانم می سوزند از لمس این همه دیوار و خاطره و یاد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 21:51  توسط گلی  | 

چرا باید نوشتنم را برای خودتان تعبیر کنید؟چرا خیال می کنید که اگر می نویسم برای شماست؟چرا باید آنچه من دوست دارم را شما هم دوست بدارید؟و آنچه دوست ندارم را هم؟

نه برای تو نه برای دیگران و نه برای نظرات گاه بی ربط....می نویسم چون سکوت کرده ام و در سکوتم طاقت صدایی جز صدای سپیدی صفحه و چکیدن واژه ها را ندارم......

وقتی که می شود فریاد بزنم سکوت نمی کنم!آرامشم اینگونه بهتر است.نخواه که برای تو هم اینگونه باشد یا برای من مانند تو آنگونه.....

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 1:22  توسط گلی  | 

حالم بد شد دیروز...تو کافه گودو نشسته بودم.کتاب سمفونی رو باز کردم اما مثلا داشتم می خوندم نه واقعا....اه ه ه ه ه ............چرا باید گریه کنم الان جلوی چند جفت چشم خندون؟خب نمی دونستم و نمی تونستم جلوشو بگیرم.مغزم پر از فکرای عوضی بود و قلبم درد می کرد...از همون دردایی که من به نریمان می گفتم باحال....درد داغ و سوزانی که انقدر پر رنگ بود تا بتونم تمام رگهای قلبمو حس کنم....یا حتی بشمارمشون....بعدش حالم به هم خورد دویدم سمت حیاط بی درخت کافه...رفتم تو دستشویی و انقدر سرفه کردم و نفس نفس زدم تا بازم گریه ام گرفت...نشستم کف دستشویی و فکر کردم و فکر کردم و گریه کردم.وقتی پا شدم داشتم به خودم می گفتم تعادل چه چیز خوبیه!...تو آینه دیدم که رنگم سفید سفید شده انگار نه انگار اون همه کرم برنزه...ریمل هام ریخته بود و لب هام می لرزید....وقتی وارد کافه شدم دیدم چند جفت چشم مبهوت خیره ام شدن و من از این چشم های فضول چقدر بدم میاد....از کافه زدم بیرون و تا خونه تو خودم زار زدم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 8:0  توسط گلی 

به این می گم لجن!به این می گم کثافت!دلم می خواد بکشمت!و این دقیقا یعنی خودت!تویی که لجنی!کثافت رذل!

تخمیه....تخمیه این اوضاع....یکی با یه پرینت از پستای بلاگت می خواد لهت کنه و من داره حالم به هم می خوره.

تو رجاله ی عوضی!تو بی همه چیز بی شعور....کاش بمیری...کاش می مردی به جای همه ی اونا که رفتن و کاش می موندن.......

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 18:33  توسط گلی  |