تبليغاتX
عروسی خون

عروسی خون

نمی دونم دارم چی کار می کنم.واقعا نمی دونم.تو هم دست از سرم بردار.انقدر آنالیز نکن منو.....داری میای پیشم برام سیگار بخر.هر چی شد ok.....هان؟....پاشو گمشو بیا دیگه.....حال ندارم......چی؟....نمی دونم خسته ام یه کم.....بسه دیگه اه ه ه ه ه ه ه.....هان؟.....نمی دونم حوصله ندارم.....خب؟....به ما چه آخه؟....هر غلطی می کنی بکن سیگارم یادت نره.......

تق!!!

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 7:57  توسط گلی  | 

تیترمو از جناب شاملو کش رفتم.اما من که سرود نیست این پستم!

نمی دونم محمد.دیشب ساعت ۵ صبح دیسکانکت شدم.وقتی داشتم تازه یه کم چشمامو می بستم یاد تو افتادم.یه فندک دارم.یه فندک نقره ای خوشگل که یاد گار اون دوست غمناکمه که خودشو کشت.زیپو.بعد از مرگش تا حالا روشنش نکردم.حتی یه بار.سیگارمو با کبریت روشن می کنم.اما دیشب نمی دونم چرا نخواستم یا نتونستم با کبریت برای دعای سلامتی مادرت شمع روشن کنم.فندکو از پشت کتابای قدیمی ام برداشتم و روشن کردم.من نزدیکای ۲۰۰ تا شمع دارم.همشونو روشن کردم...همشونو.بعد نشستم بین اون همه شمع گریه کردم.نه برای تو!نه برای مادرت!نه!نمی دونم برای چی اما فقط گریه کردم.برای صبا شاید.برای اون ۸ بهمن لعنتی شاید.برای مدادآبی شاید.برای....

محمد من دروغ گفتم.من..... برای تو هم گریه کردم.....و برای مادری که مادر توست!

 

                                                 دعاهایم و شمع هایم برای سلامتی یک مادر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 10:40  توسط گلی  | 

فردا

      فردا

           فردا به خورشید می رویم

و می سوزیم....

فردا که برویم

شعله میکشیم در سیاهی کهکشانهای بی چراغ

                                                                 برای هم

من در میان شعله ی دستانت

          دوباره نطفه می بندم

 در آتش قلب من

تو عاشق می شوی

 

بیا

   فردا بیا

           با هم

      به خورشید می رویم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 1:49  توسط گلی  | 

نه.انگار نازلی راست میگفت که بلاگ کرم داره!نه.انگار کنج راست میگفت که بر می گردم!انگار اونی که نخواست بقیه بشناسنش منو خوب شناخته!

من از پرشین کوچ کردم به بلاگفا.مدادآبی رو همونجا گذاشتم تا همیشه آبی بمونن اون صفحه ها.آدم که نیستم من.شاید باز قاطی کنم و بگم آخرین آبی نوشته!اما احتمالا این بار مینویسم آخرین خون نوشته!آخه من عاشق خونم.خون:سرخ و گرم و شور!من هنوز اسیر خاطراتم هستم پس اگه اومدی و خوندی دارم میگم صبا کجایی ؟نگو چرا!

من که نمیتونم رو در روی کسی خودمو بگم و خلاص شم باید بنویسم.باید شعر کنم دلم رو.خاطرات و روز هامو.برای روزی که میاد بالاخره.....روز انتها!

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 20:34  توسط گلی  |